دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم.
چامعه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم.
نعره نيستن
تا ز ناي جان برآورم.
دردهاي من نگفتني است،
دردهاي من نهفتني است.
دردهاي من
گر چه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است.
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهاي شان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند.
من ولي،
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي تازه سرودنم
درد مي کند.
"عليرضا هَزار"

دوست دارم از ته دل زار زار به حال خود بگريم
دوست دارم از اين هوايي که نفس کشيدن در آن سخت است رها شوم
دوست دارم اين حالت تهوع را از خود دور کنم
دوست دارم تمام جان و تنش را تکه تکه کنم
دوست دارم تمام دوست داشته هايم را
مي خواهم
ولي..
نمي توانم
نمي شود
نمي گذارد
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:21 توسط زهرا
|