
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه یی که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه ورمیده،دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدیم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز
از من جدا مشو
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شهریار
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:47 توسط زهرا
|