« آرام دلم سلام »
گفتم دست به قلم شوم تا به ناگفته های خودم رنگ گفته بپوشانم
آرام دلم قرار از من برید است
هوش و حواسم را به یغما بردی
دلم را به تاراج زدی
چوب حراج زدی به تار و پودم
کاش دلم به صافی دل تو بود
دلم گیر
صاحب خانه است
به کدام گوشه ی قلبم بنگرم که صدایت نکند
به کدام
خاطره اندیشه کنم که بوی تو را ندهد
دلم تنگ تو است . چقدر سخت است برای تو ، بدون تو باشم
دیگر رشته
ی تاب و توان از دستم رفت است
دیگر همه چیز بوی گدایی میدهد
