تبليغاتX
·•ღܓܓܨروی ماه خداوند را ببوسܓܓܨღ•·

·•ღܓܓܨروی ماه خداوند را ببوسܓܓܨღ•·

 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:0  توسط Destor  | 

>>>...

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینم آسمان <<هر کجا>> آیا همین رنگ است؟

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست
اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
و آنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

الهی قمشه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:57  توسط Destor  | 

فرخ زاد و مصدق در شعر معروف سیب

” حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳ “

و به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

عکسای تولد ۱ اسب ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:34  توسط Destor  | 

مادرم...

نگو بزرگ شدم...!

      دلم تنگه برای گريه كردن

                              كجاست مادر؟... كجاست گهواره‌ی من؟

         همون گهواره‌ای كه خاطرم نيست

                                                     همون امنيّت حقيقی و راست

                                                        هميشه دختر فقير و می‌خواست

         همون شهری كه قدّ ِ خود ِ من بود

         نه ترس سايه بود نه وحشت باد

               نه من گم می‌شدم

                                               نه يك كبـــــــــــــــــــــوتر!

...

       نگو بزرگ شدم

                       نگو كه تلخه!

            نگو   گريه ديگـــــــــــــــه به من نمی‌آد

      بيا منو ببـــــــــــــر

                      نوازشم كن!

           دلم آغـــــــوش ِ بی‌دغدغه می‌خواد!

   تُو اين بستر پاييزی مسموم

             كه هرچی نفس سبز  ِ ٬ بريده

                     نمی‌دونه كسی چه سخته موندن مثه برگ

                                                                      رو يه شاخه‌ی تكيده

                                     دلم تنگه برای گريه كردن...

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 16:24  توسط Destor  | 

پسر بچه ی 2 ساله ای که روزی 40 نخ سیگار میکشد! ...

اندونزي - در حالي كه پشت فرمان كاميون پلاستيكي اش نشسته پگ عميقي به سيگارش ميزند ، صحنه اي كه انسان را بياد راننده كاميون هاي ميانسال مي اندازد. تصويري كه حقيقت تلخي را را مي پوشاند: پسر بچه اي 2 ساله كه مصرف 40 سيگار در روز سلامتي اش را بخطر انداخته است. مادرش مي گويد آردي فقط علاقه به يك مارك مخصوص سيگار دارد و اگر بدون سيگار بماند عصباني شده و با داد و بيداد سرش را به ديوار مي كوبد. پدر ماهي فروش اين بچه هيچ ايرادي در اعتياد فرزندش نمي بيند و او را بچه اي سالم مي دادند.

پ ن:اینا دیگه کین!!!مامانش چه حرف جالبی زده!!خب بچه ها همشون اینطورن و اگر اون چیزی که بهشون ندی داد و بیداد می کنن...تازه افتخار می کنه که یه مارک مخصوص می کشه!!!اونم از باباش که هیچ ایرادی نمی بینه!خب با این چنین مادر پدری معلومه که بچه چطور می شه...بهتر دیگه چیزی نگم...!

منبع:لیمونات

ــــــــــــــــــــ

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی‌ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

"احمد شاملو"

زنی که 11سال از عمر خود را باردار بوده است!.:ادامه مطلب:.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 20:53  توسط Destor  | 

...(بازگشت مجدد!)

پابلو پیكاسو یكی از پركارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمه‌سازی، قلم‌زنی، طراحی و سفال‌گری هزاران اثر خلق كرده است. او...

«تمامی زندگی من به عنوان یک هنرمند چیزی جز مبارزه‌ی دائم علیه ارتجاع و مرگ هنر نبوده است. در تابلویی که روی آن کار می‌کنم و اسم آن را گرنیکا خواهم گذاشت، در تمامی آثار اخیرم، من به روشنی و وضوح، هول و دهشت خود را از دار و دسته‌ی نظامی که سراسر اسپانیا را در اقیانوسی از درد و مرگ غوطه‌ور کرده است، بیان کرده‌ام.» - پابلو پیکاسو

(جنگ داخلی اسپانیا تاثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت به طوری که می توان در تابلو گورنیکا-guernico-دید که در این نقاشی بزرگ،بی عاطفگی،وحشی گری و نومیدی حاصل از  جنگ به تصویر کشیده شده است)

یک اثر نقاشی از پابلو پیکاسو، هنرمند مطرح اسپانیایی که تا کنون تنها یک بار به نمایش درآمده بود، با فروش در حراجی کریستی در نیویورک، گران‌ترین اثر حراجی‌های هنری تا به امروز لقب گرفت.

به گزارش آرت دیلی، این اثر پیکاسو که به عنوان گرانترین اثر هنری به فروش رسیده، تابلو "زن عریان، برگ‌های سبز و تندیس" است که در حراجی کریستی در نیویورک به قیمت ۱۰۶ میلیون و پانصد هزار دلار به فروش رسید. قیمت پرداختی برای این اثر بالاترین رقم پرداخت شده برای یک اثر هنری در حراجی‌های هنری دنیا است. این اثر پیکاسو در سال ۱۹۳۲ خلق شد و پیش از این در اختیار خانواده برادی بوده است. خانواده مجموعه‌دار برادی، این اثر را در دهه ۵۰ میلادی خریده بودند و تنها یک بار در سال ۱۹۶۱ به نمایش گذاشتند.

تابلوی «نی زن» در سال 1923

 

پرتره پيكاسو. اين تصوير در سالهای 1901 تا 1904 كشيده شده است كه به آن، «دوره آبی» نقاشی پيكاسو گفته می‌شود

 

ويولن. در سال 1912. با استفاده از كاغذهای رنگی، نقاشی شده و تكه های روزنامه روی كارتن. در اين سالها پيكاسو عناصر ويژه نقاشی خود را تجربه می‌كند

 

پرتره اولگا در صندلی. در سال 1917. پيكاسو هنگام اقامت در رم با «اولگا كوكلواف»، رقاص روسی آشنا و عاشق او می‌شود

 

پائولو. او فرزند پيكاسو و اولگا بود كه سه سال پس از ازدواجشان يعنی در سال 1924 ديده به جهان گشود. پائولو زينت بخش بسياری از تابلوهای پيكاسو بود

 

زن در حال مطالعه. سال 1935. پيكاسو طی سالهای 1934 تا 1937 يكسری نقاشی از زنان در حال مطالعه، در حال نقاشی يا در حال درس خواندن در درون يك اتاق كشيد كه آنها را پشت يك ميز، پنجره يا كنار تابلو نشان می‌دهد

 

پرتره دورا مار. 1937. دورا مار يك عكاس جوان بود كه چند روزی را در ساحل آبی با پيكاسو گذراند و به معشوق او تبديل گشت

 

زنی كه گريه می‌كند. 1937. تصوير زنی را با صورتی بهم ريخته، قطره های اشك و چشمهای كوچك نشان می‌دهد كه تحت تاثير تابلوی معروف پيكاسو موسوم به «گرونیکا» در سال 1937 و متاثر از درگيريهای جنگ داخلی اسپانيا كشيده شده است

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوران آبی
خیلی زود پس از سفر از بارسلونا به پاریس، پیکاسو شروع به تولید آثاری کرد که از رنگ آبی اشباع شده بودند. این ماده ی رنگی بخصوص در انتقال حس و لحن حزن آلود موثر بود. علت روانشناختی این نقاشی های اندوه‌ناک را خودکشی کاساگماس، دوست پیکاسو دانسته اند. کارهای دوران آبی کاملا احساساتی هستند. البته باید به یاد داشت که پیکاسو در اواخر دوران نوجوانی اش بود، برای اولین بار دوری از خانه را تحمل می کرد و در وضعیت بدی به سر می برد.

 

دوران صورتی
در سال های 1905 –1906 آثار پیکاسو به طور قابل ملاحظه ای روشن تر شد، و رنگ های کرم و صورتی به صورت مشخص به کار گرفته شد. همچنان سوژه ها نیز کمتر غمناک بودند. به همین دلیل نام این دوران را صورتی گذاشته اند

 

 

کوبیسم آغازین
در اواخر 1906 پیکاسو به روشی کاملا انقلابی دست به نقاشی کشیدن زد. با الهام از فضای مسطح شده ی سزان و نیز کار در کنار دوستش جرج براک، پیکاسو شروع به بیان فضا در قالب های کاملا هندسی نمود. این تلاشهای اولیه در جهت حس تقریبا مجسمه وار از فضا، آغازی برای کوبیسم بود.

 

کوبیسم تحلیلی
در 1910 پیکاسو و براک، کوبیسم را تا حد یک بیان تصویری کاملا جدید توسعه دادند. در این دوره ی ابتدایی، که با نام کوبیسم تحلیلی شناخته می شود. اشیاء به عناصر تشکیل دهنده شان تجزیه می شوند. در بعضی آثار این روش راهی برای ایجاد دیدهای مختلف به صورت همزمان است و در بعضی دیگر این روش برای نمایش حقایق یک پدیده به کار می ر‌فت تا اینکه صرفا بازنمایی مقلدانه از شئ باشد. در مقابل تصاویر ادراکی ، هدف کوبیسم تحلیلی تولید تصویری مفهومی از یک پدیده بود. در نهایت کوبیسم تحلیلی به درجه ای رسید که خطر عدم درک آن توسط مخاطب ایجاد شد. در نتیجه در دریای ژرف انتزاع، پیکاسو شروع به اتصال دوباره‌ی قطعات تجزیه شده کرد.

 

کوبیسم ترکیبی
در 1912 پیکاسو بیان مفهوم پردازانه‌ی کوبیسم را با چسباندن پارچه به بوم به نتایجی منطقی و عقلانی تبدیل کرد و این کلیدی جدید در هنر مدرن محسوب می شد. با الحاق دنیای واقعی به بوم نقاشی، پیکاسو و براک ارزش یک قرن جست و جو در معنای هنر را یافتند

 

آخرین کارها
پیکاسو در دو دهه ی پایانی زندگی اش، بیش از هر دوره ی دیگری به تولید آثار هنری پرداخت. تاریخ بعضی از کارهای پیکاسو در این دوره با ماه یا روز مشخص نشده است، اما به صورت عددی نام گذاری شده است که این بیانگر آن است که آثار در یک روز خلق شده اند. به نظر می رسد که این دوره ی اخیر تا حدودی نادیده گرفته شده است، اما برخی از آثار عالی پیکاسو متعلق به همین دوره است.

____

کویر

باز آمدم در کویر دل تو

سرابی گشتم

و ندانستی کیستم

میان خارهایت پروانه شدم

بال گشودم ندیدی مرا

ونشنیدی صدایم

مرا صدا کن

با باران آمده ام

با سبزی و با آسمان

باران را برای توآورده ام

شاید درختی روید در بیابانت

شاید شکوفه ای روید در دلت

وشاید جای پایم را به یادگار گذارد برایت


زندگی نامه پیکاسو در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:33  توسط Destor  | 

.:شاید نباشم:.

بعضی وقتا،بعضی جاها
نبودن بهتر از بودن
آخه چرا؟!کجا؟!برای چی ؟!با کی؟!
نگفتن بهتر از گفتن

پ ن:به امید بازگشت مجدد و شرایط بهتر دیگر...تمام!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 15:11  توسط Destor  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 20:36  توسط Destor  | 

گاهی و الهی و...

گاهی

گمان نمی کنی

ولی می شود

گاهی نمی شود

که نمی شود

که نمی شود

گاهی

هزار دوره دعا

بی اجابت است

گاهی

نگفته

قرعه به نام تو

می شود

گاهی

گدای گدایی

و بخت نیست

گاهی

تمام شهر

گدای تو می شود



پ ن:خبر هولناک-دوران تیره-ناخردی-بی حسی-فصل خون و دل من و من و من و...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 21:38  توسط Destor  | 

وحی از بهشتم

به نداشته هات فکر نکن...*
برای خودت فرصت های(طلائی)ایجاد کن*
استفاده ببر از کوچک ترین چیزها که خودش بزرگ می شه*
به داشتهات فکر کن*
غصه نخور*
آسوده باش*
عاقبت خوشی داری*

نبسته ام به کس دل...نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها..رها...رها منم


پ ن1:نوشته های تکراری...فقط مهم اینه که از بهشتم برام رسیده(خوشش باد)!حرفاش خیلی بیشتر هر بزرگی برام ارزش داره و شاید تنها...باشه که بتونه روم تاثیر+ بزاره!حیف که...الله اکبر.
پ ن2:یک ترم مرخصی=من دیگه دانشجو نیستم(مبارک باشه)!و...
پ ن3:دعای نابودیم برای شادی فرشته های سابق(هه)!
پ ن4:اینم بماند!
پ ن5:خیر سرش پی نوشته واسه خودش شده...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 21:43  توسط Destor  | 

خونه تکونی برای دل زهرا

دلت را بتکان
غصه هایت که ریخت
تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین
بذار همان جابماند
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم میریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد
حالا آرام تر،آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟
خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند
کافی ست؟
نه هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟
حالا این دل جای اوست …دعوتش کن
این دل مال اوست
… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا
وحالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
مشتی خاطره و یک او
خانه تکانی دلت مبارك

خدواند عشق را در فطرت ما قرار داد حال آنکه ما بیهوده به دنبال عشق می گردیم. و معشوق واقعی خداست حال آنکه ما به جز خدا را معشوق می دانیم. پس شاید اکثر شکست هایمان از همین باشد ...


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 19:30  توسط Destor  | 

چی بگم که خیلی...!

تو که لحظه های شیرین خواب با من هستی
چرا گذاشتی رفتی و با رفتنت به آتیش جهل...کشاندیم!
اشک شوق من را دیدی...اگر تو خواب هم ببینمت شیرین است
بغض...اشک خونین...تنفس سخت...نگاه سنگین...حرفای سر تا پا بی شرمی...
باشه هر چی می گویی قبول...این هم قبول که؟!منم بیایم کنارت
می دانم زیادی می خواهم ولی خب چه کنم!چاره ای ندارم جز...
برای زندگی کردنم خدا روی زمین حقم داده...تو می دانی؟!
ولی حقم را گرفت...برای زندگی کردن باید...بزنم
برای زندگی کردنی که حق همه بندهای خداست باید بفروشم
دلم را..روحم را..احساسم را..دارایی نداشتم را..و سر خط وجودم را

شب هایی که با خیال نبودنت سر به بالینم می گذارم...
بالینی خیس خیس
صبح هایی که تا هوشیار بشوم تمام روزم تباه می شود!
از بی قراری از خفت از بی نفسی از کمبودی جا که مردمان خدا برایم ساختن
ته مانده های آزادی گناه من است...ته مانده هایی که بی هوا تنفس می کنم
کم مانده تهمت زنا بر پیشانیم زنند...تو که می دانی او گفت و...لعنت خدا بر...
گله دارم از تمام زمین و زمانی که خدا آفریدی!
من اینجایم همین جایم زتنهایم چه آنهایم که دیدی!
چه خوبی که انجام دادنش گناه انجام ندادنش هم گناه
چه بدی که انجام دادنش جرم انجام ندادنش هم جرم

چه دنیای عجیب و چه آدمهای بدی
از نگاه کردنشان بیزارم
زندگی کردن با آنها تهوعی بیش نیست!
دلم از هر چه گویم و نگویم پر است...



بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد
مثل یک بیت تَه قافیه ها خواهم مُرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مُرد
شعله ها بی تو زِ بی رنگیِ دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مُرد
گم شدم درقدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 21:19  توسط Destor  | 

//!!++--

.............................................فاصله مون حدود 1متر بود
...............................................ولی روحمون خیلی از هم دور
...........برای دیدن چشمام آینه ماشین رو تنظیم کردی تا بهتر منو ببینی
...................................................................................بهم گفتی
..............................................................................................گفتی
.............................................................................................ولی حرفات
.....................................................................................شاید منو ناراحت نکرد
.........................................................................................شاید ازت دلگیر نشدم
..............................................................شاید تو چشمات می دیدم که صادقانه نمی گی
.............................................................................................شاید حرفات برام مهم نبود
.....................................................................................شاید تو دوست داشتنت تردید داشتم
..............................اومدی بشکنی،بشکن!.................................شاید برای خلع سلاح من می گفتی
......................................................................شاید منو خیلی دوست داشتی،برای همین گفتی
............................................................................................شاید تو هم منو درک نکردی
.............................................................................................شاید از من متنفر بودی
..............................................................................شاید من جاتونو تنگ کرده بودم
...............................................................................................شاید و شاید
.....................................وقت رفتن انقدری خوشحال بودی که از چشمات می بارید
.............................................................................ولی باز من باور ندارم
....................................تا اونجایی که تونستم نذاشتم رو زندگیم تاثیر بزاری
.........................این خودمم و فقط خودم که می خوام راهمو انتخاب کنم
.................................تا به حال کسی اثر مثبتی تو زندگیم نداشته
..........................................................................دروغه
..............چرا داشته ولی خیلی کم ..کمتر اون چیزی که باید
..................................با همه این ها برام مهم نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 13:19  توسط Destor  | 

اگه ببندی رو مـــــــــن چشاتـــــــــــــو

اگه بگیری از مــــــــــــن نگاتـــــــــــــــو
مــــن از تــــــــــو حتی دلگیر نمی شم
بازم می گم عشقو می خوام با تـــــــو
می ترسم روزی از دستم بری تــــــــــو
بگی روزی ازت خستم بری تـــــــــــــــو
بمون که التماست می کنم مـــــــــــــن
دلت میاد تا من هستم بری تــــــــــــــو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 22:15  توسط Destor 

ما و شما...

آدمک آخر دنياست...بخند
آدمک مرگ همين جاست...بخند
آدمک خل نشوي گريه کنی
کل دنيا سراب است ...بخند
دست خطي که تورا عاشق کرد!
شوخي کاغذي ماست...بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست .......بخند
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب

یه کوچمولو حرف تو ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 0:33  توسط Destor  | 

██▓▓▒▒

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 14:18  توسط Destor  | 

ای خدا

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
من که ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو را از من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم...

پ ن:الان هر چی که هستم و هر خوشی و غم و...از خودمه و سبب خودم بودم و هستم ولی باز به حکم خدا هست...همون طور که نفس کشیدنم دست خدا هست همه و همه چیزم به حکم خدا هست و از این بابت خوشحالم چون اگه دست خودم بود...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:8  توسط Destor  | 

لالایی ام دگر مرده

لالا تابوت قلب بی قرار من
بخواب پهلوم ، بمیـر آروم
لالایی شــکوِه هایـم را
بریز در قبر بـی جانـم
بگیر دستای خستـم را
ببیــن آوای گِــریـَـم را
ببیــن آشـفتـه قلـب بـی قرار مـن
که تنها در درون دره ای واهــی
بـــــدون لــحــظـــه ای هـــامـــی
کنار اشـکِ خـاکی شده ی بـاران
چه بی نام و نشان جان داده ام ، آرام
دل ، در آتشــکـده ی عشــق دگـر مرده
پــر پــروانـه ی امـّــیــد
درون آتـــش تـــردیــــد
نسیم ، خاکسترش برده
لالایـی ام دگـــــر مـرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:22  توسط Destor  | 

...دار. تموم می ش.!

دیوانه

متحیر
مات
گیج
مبهوت
سردرگم
آخرش چی؟!...
راهه
بی راهه
راستش چی؟!...
تو
من
ما
با کی؟!
تولد
مرگ
طلوع
غروب
کجا؟!
خوب
بد
چرا؟!
زندگی
برای چی؟!
رسم زندگی
چطوری؟!
آخرش کجاس؟!
کی تموم می شه؟!
چطوری
آره
نه
تهوع از تموم دنیا
حتی...
بمونه...
خدا تو بگو...
دیوونه شدم
...دار. تموم می ش.!

پ ن:تسلیت!
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:9  توسط Destor  | 

نمی خواستم...

بازم تکیه
بازم گریه
چقدر سرده
تن دیوار
شونم خاکی
چشام شاکی
بازم گریه؟
چرا انکار
آره گریه
اونم بسیار
کمر خم شد
بسه دنیا
دیگه پیکار
بسه دنیا
دیگه بســّـه.
چشام گریون
تنم خسته
دستام لرزون
لبام بسته
پاهام بی جون
رگام بیخون
میخای دنیا
نشم...!؟
باشه دنیا
دیگه بسـّــه.
سفید شد گم
ورق جون داد
سیاهی رُند
قلم خون داد
نفسهام کـُـند
هوسهات تند
تو بردی تو...
باشه دنیا؟
دیگه بســّــه
دل من مرد.

پ ن:نمی خواستم ولی چه کنم که...دیگه آخر دنیاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 19:12  توسط Destor  | 

آ...ه

باز هم می گذرد...

باز...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 10:23  توسط Destor 

سربازی

سربازی اجباری!

مهمترین مشکل سربازی، اجباری بودن اونه 1جوون "مجبوره" و باید "18 ماه" از عمر خودش رو تو "زمانی" که براش تعیین می کنن، تو "مکانی" که براش مشخص می کنن و به "کاری" که معین شده به اجبار انجام بده بدون هیچ اعتراض و سرپیچی!اگر هم کوچیکترین اشتباه از نظر فرمانده انجام بده تنبیه می شه طوری که تا آخر عمرش فراموش نکنه!.

اگه این سربازی اجباری برای امنیت کشورمون هست بهتره برای امنیت کارای دیگه ای بکنن که کمتر به جوونامون آسیب برسه.مثلا می تونن ارتش حرفه ای ایجاد کنن که سربازا داوطلبانه برن. تازه انگیزشون بالا میره و کارایی بهتره!تو چندین کشور جهان هم اجرایی شده
سربازی که دور از خانواده تو جایی که هیچ امکاناتی بهش نمی دن بدون بهداشت،تغذیه کم و هزاران هزار مشکلات روحی و روانی با چندرغاز پولی که بهش می دن.کلی آسیب بهشون می زنن از نظر اشتغال مشکل پیدا می کنن یکی از دلایل بالا رفتن سن ازدواج سربازی هست.مشکلات انقدر انباشته می شه که باعث خودکشی،سرباز فراری،جعل کارت و ... می شه!
یکی تا بیاد دیپلم بگیره و بخواد تصمیم بگیره واسه ادامه تحصیل باید بره دیگه اعزامش می کنن حالا اگه اضافه نخوره!اون وقت سخت ترین کارارو بهش می دن و...تکاوران...بعضی هام از خوش اقبالی درس می خونن بعد حالا باید برن قسمت اداری !چیزی یاد نمی گیرن فقط از عمرشون بی خودی می گذره!نمی گم همش بی فایده هست ولی خب اگه کوتاه تر بشه و فقط دوره آموزشی با یه مدت کوتاه خدمت باشه بهتره!
حالا هی بیان طرح بدن و تصویب بشه یا نه،باید یه فکر اساسی بکنن!یه روز کسایی رو معاف می کنن که والدینشون 30ماه تو جبهه خدمت کردن...روز دیگه کمتر از 30ماه خدمت جبهه والدین رو تصویب می کنن که کسری بگیرن...روز دیگه فرزند 4رم رو معاف می کنن و... خیلی چیزای دیگه.قدیم می گفتن واسه دیپلم 1ماه کسری ولی حالا تصویب شده که فوق دیپلم 1ماه کسری...کسی که فوق دکترا گرفته فقط 4ماه...عجب چیزیه!
انقدر از نظر اداری خوب عمل می کنن که سری به کسایی که معافی یا کسری می خوره کاراشون درست شه!!!بچه 4رم انقدر باید کارای اداری انجام بده که ثابت کنه 3تا داداشش کارت پایان خدمتشون رو گرفتن.برای کسری انقدر سر می دونن تو این کاغذ بازیا که بیشتر از اون چیزی که باید خدمت کنه خدمت می کنه این دیگه می شه اجباری اجباری!
جایی خوندم"استقبال جوانان برای انجام به موقع خدمت"خندم گرفت!دلیل این استقبال چیا می تونه باشه؟!(اضافه خدمت نخورن یا...!)
حالا یه چیز جالبتر:بعضی پسرا می گن به خاطر "تساوی" حقوق زن ها با مردا بیان زن ها رو هم سربازی بفرستن...!
به خاطر بدآموزی از گفتن بعضی از موارد معذورم!

پ ن:داداشم به سلامتی فردا میاد اگه...!.اگه خدا بخواد کاراش جور می شه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:38  توسط Destor  | 

اسب دریایی


 سرشون مثل اسب می مونه و به صورت ایستاده به سمت بالا شنا می کنن(W0ow)البته زیاد حرکت نمی کنن و با استفاده از دمشون مرجان و..رو می گیرن تا ثابت بمونن

اسب دریایی کوتوله


برعکس کانگورو ها می مونن!نوع نر کیسه داره و ماده تخماشو تو اون میریزه!(عجیب)تو کتاب خوندم بعد 6هفته متولد می شن ولی جای دیگه خوندم 2تا3هفته!(باید برم از خودشون بپرسم)حدود 300تاشون تو یه لحظه متولد می شن.بعد به دنیا اومدنشون 1cm هستند(الهی)اونا به سختی دیده می شن چون مثل شیشه شفاف هستن یا برای محافظت رنگشون رو به رنگ محیط درمیارن ولی خیلی سخت و ضخیم هستن
وقتی مامانشون تخم هارو تو کیسه نوع نر میریزه(هه هه)میره و دیگه پیداش نمی شه بعد اینکه از تخم درمیان باباشونم ولشون می کنه وهیچ توجهی بهشون نمی کنه!(طفلکیا)دم همدیگرو می گیرن و میرن ولی از بخت بدشون ماهی های بزرگ اکثرشون رو می خورن اونام تنها می شن و (به خاطر کمبود محبت)از همون اول دنبال همدم می گردن(فعالن دیگه)عمرشونم کمه!


پ ن:چون بانمک هستن و من ازشون خوشم میاد اینجوری نوشتم(هییی)
پ ن2:نمره یکی از امتحانام اومد وای خدای من قبول شدم فقط با کمک 1نفر! حیف که نمی تونم ازش تشکر کنم.اگه اون نبود 3واحد رو نمی تونستم پاس کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 18:23  توسط Destor  | 

هرزه بین

پوشانند ذات خود را به دشت مجازی
بجویند و بگیرند ، عشق را هر دم به بازی
چه بسیارعشاق که جویند عشق خود را
چو مخدوش است لیلی، نیابند درعشق سرفرازی
قلب به قلب ببازنند به رؤیای عشق
دست بشویند و دل ببازند به سودای عشق
همه کذب و ریا باشد، خوی و رفتارشان
مکرخود بیارایند ، به شکل و قد و بالای عشق

لطفا کمی غرور(صورتی) داشته باشید!

اجازه ندید کسی شخصیتتون رو خورد کنه!

آخه چرا به خاطر جلب توجه بعضی افراد خودشون رو کوچیک می کنن؟!چرا برای محبت دیدن خودشون رو آب می کنن؟!مگه اونا آدم نیستن؟!کدوم آدمی به خاطر جلب محبت و توجه و نظر دیگران خودشو اون همه می شکنه؟!چرا برای اثبات حرفشون به دروغ و گناه حتی به جون خودشون قسم می خورن؟!چرا تو لفظ خودشون رو فدا می کنن؟!آخه چرا؟!مگه اونا شخصیت و غرور ندارن؟!چرا فقط برای 1نگاه خودشون رو به مزخرف ترین شکل نشون می دن؟!واقعا فجیع به نظر می رسه!
لطفا به خودتون و خدای خودتون بسنده کنید!مگه همین آدمایی که ازشون...می خواین همین بنده های خدا نیستن مگه اونا هم مثل شما نیستن...پس لطفا دست به هر کاری نزنید!چرا عشق و محبت رو به لجن می کشید؟!چرا برای شنیدن کلمات ساده و بی معنی خودتون رو به آب و آتیش می زنید؟!خودتون رو کوچیک نکنید انقدری که دیگه از نظر من دیده نمی شید؟همه چی قابل درک هست فقط لطفا کمی فکر کنید!کمی واقع بین باشید!به خودتون رحم کنید!به خودتون توجه کنید!
دارم دیگه ناامید می شم از اکثر آدمای رو زمین!

عشق­هایی کز پی رنگی بود عشق نبود، عاقبت ننگی بود
دشمن طاووس آمد پر او ای بسا شه را بکشته فر او
گفتک من آن آهوم کز ناف من ریخت آن صیاد خون صاف من
این جهان کوهست و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا
گرچه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او، آن سایه باز

عشق خریدنی نیست!

عشق.....نیست نیست!
خیلیا برای اثبات عشقشون رفتن!دیگه خورد نشدن تا عشقشون از بین بره!اصلا مگه آدم چند بار عاشق می شه؟!

گرت جان بخواهد به لب بر نهی

وگر تیغ بر سر نهد سر نهی

چرا......؟!

یه داستان از منطق الطیر(فریدالدین عطار نیشابوری)که تو قالب شعر اومده رو ادامه مطلب گذاشتم(یه نکته درباره داستان که عاشق و معشوق هر دو مرد بودن،تو زمونای قدیم از این ماجراها بوده....در کل منظور عشق کاذب هست!)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 23:21  توسط Destor  | 

چرا؟!

پرنده

چرا بالت شکسته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 21:54  توسط Destor 

10چیز که خداوند در مورد آنها هرگز از تو سوال نمی کند

1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
2-خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
3-خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
4-خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟
5-خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
6-خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
7-خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی و آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
8-خداوند از تو نخواهد پرسید چه اتومبیلی سوار می شدی
بلکه از تو خواهد پرسید چند نفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
9-خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم،به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10-خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی

بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

...!!


پ ن:یه وبلاگ دیگه ایجاد کردم که دیگه تو این وبلاگ انرژی منفی ندم.تو لینکا سومی..مادرم(خدا-مادرم-زهرا)

www.mymother-zahra.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 21:19  توسط Destor  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین!

عاشق شدن

و تا ابد موندن
اونقدر بخندی که دلت درد بگیره
آره انقدر بخندی که دلت درد بگیره ولی نه با دیدن تو!چون دل آدم بیشتر می سوزه تا خوشحال بشه!
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی 1000نامه داری
دیگه گذشت اون زمونا...
به آهنگ مورد علاقه ات از رادیو گوش بدی
آخه آهنگ مورد علاقه منو از رادیو پخش نمی کنن
به رختخواب بری و به صدای بارون گوش بدی
خیلی لذت بخشه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
من که تو اولیش موندم چه برسه به آخریش!ولی نه دیگه مطمئنم آخری رو پاس می کنم
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آیینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

جالبه

تلفن نیمه شب داشته باشی و ساعت ها هم طول بکشه
اونم وقتی که حوصله ات در حد باندس لیگا سر رفته باشه
بدون دلیل بخندی
خیلی بدون دلیل می خندم با کلمات ساده و بازی با کلمه ها و اشیاء
به طور اتفاقی بشنوی که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
به طور اتفاقی بشنوی که ...داره بی خودی بدگویی می کنه!
از خواب پاشی ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی!
آره اونم وقتی که می خوای درس بخونی یا 1کلاس کسل کننده داشته باشی
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
نه بعضی وقتا سخته!و به اجبار به یادش می افتم
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
از نوع خوب و موندگارش
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
جدا بهترین لحظه هاست
کسانی که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
1بار درد از رو دوشم برداشته می شه ولی حیف که اونطور نیست
1دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
اونم چی....تو مقام بالا و وضعیت بهتر
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
نمی دونم...شاید تنها
یکی رو دوست داشته باشی و بدونی که دوست داره
ღیادت بیاد که دوستای احمقت چه کارای احمقانه ای کردن و بخندی و بخندی و باز هم بخندی
و به کارای احمقانه خودم هم بخندم و بخندم
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند.قدرشون رو بدونیم
زندگی 1هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
وقتی زندگی 100دلیل برای گریه کردن به تو نشن می ده،تو 1000دلیل برای خندیدن به اون نشون بده

ღچارلی چاپلین عزیزمღ

بیوگرافی چارلی چاپلین تو ادامه مطلب...

پ ن:چقدر چارلی چاپلین دلم رو دوست دارم...الهی من...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:17  توسط Destor  | 

بگو...!

خدا که آفرینش را برای شناخت خویش بنیان نهاده بود،با تو،به کار خلقت کمال بخشید

شر و خیر،فقروثروت،غم و شادی و...رو هر کسی با افکار و ذهن خودش بوجود میاره/غم و فقر زیباست،ثروت و شادی هم زیباست ولی 2*2 ربطی برای کامل یا ناقص شدن هم ندارن

دوای تو در تو است و نمی بینی و درد تو در تو است و نمی دانی
تشکر می کنم از کسایی که باعث غم و مشکلات و... من شدن
کمکی شدن برام تا راه زندگیم رو بهتر بشناسم با این که کند و بی رمق شدم.دوست ندارم زیاد عمر کنم و یه کوچمولو عمر با عزت می خوام نه خفت!عمر طولانی با گذران مصلحت خدا برای تمامی کسایی که با من بودن و هستن و خواهند بود آرزومندم
انسان خود را نمی شناسد مگر هنگام فقر و بدبختی
اگر خوب اندیش بودن و هستن عمر طولانی با عزت و شرف ا ز خدا براشون می خوام
اگر بد اندیش بودن و هستن عمر طولانی که خدا خودش...
اگر خوب اندیش ولی بد کننده به من بودن و هستن خدا راه راست نشونشون بده تا منو کمتر اذیت کنن
اگر بد اندیش ولی خوب کننده به من بودن و هستن از خدا می خوام که به خوبی خودش ببخشدشون

من در مقابل بخشندگی های خدای بزرگ عددی نیستم که بخوام کسی رو نبخشم.از خدا می خوام که هم به من و هم به همراهای زندگیم عقل و شعور بده تا بتونیم در مقابل خوبی ها رفتار درست نشون بدیم و درست نگاه کنیم

هرگز نگذار آگاهی از عیب هایت تو را بترساند

اگه بخوام از خوبی ها و شادی ها و خوشبختی ها و... زندگیم بگم نمی دونم از کجا و کدومش بگم اگه بخوام ازبدی ها و غم و بدبختی و...زندگیم بگم بازم نمی دونم از کجا و کدومش بگم منم یکیم مثل همه با یه فرق نه خیلی کوچیک که کم و زیاد شده این ترازو!
خوندن وموندن تو این دنیا خیلی سخته سخت تر از اون چیزی که تو شرایط عادی بشه حسش کرد
بعضی اوقات گناهایی رو که انجام می دم می تونم لمس کنم می بینم وزن گناهم رو ولی نمی تونم جلوشو بگیرم مثل آب خوردن می تونم گناه کنم با 1اشاره بزرگترین گناهارو انجام بدم ولی نمی تونم و نمی شه بعضی وقتا هم عینهو پشمک می زارم تو دهنم و آبشون می کنم و لذت می برم!
وقتایی که 1کار خوب انجام می دم فرشته ها بالای سرم پرواز می کنن و 1لحظه احساس می کنم که تو بهشتم و بهتر از اون لحظه وجود نداره...به خدا نزدیک می شم و قدر سلامتی و ...خودم رو می دونم

هر چیزی که بی نهایت زیبا باشد،عجیب به نظر می رسد

1کی نمی دونه چطور گناه کنه 1کی با گناه زندگی می کنه!وقتی من قادر به انجام کار بد هستم و خیلی بهش نزدیک اگه اونو انجام ندم کار شاقی کردم ولی وقتی 1کی امکانش رو نداره و دور هست و اصلا نمی دونه چی به چیه اگه اون کارو انجام نده خوبه ولی بزرگ نیست.اگه در مقابل ظلم و بدی دیگران سکوت کنم خودمم کم کمکی انگار اونو انجام دادم و برام فرقی نداره که در مقابلش بایستم یا نه ولی وقتی اعتراض کنم یعنی اگه منم تو اون شرایط بودم و امکان انجام اون کارو داشتم هیچ وقت انجام نمی دادم و 100%باهاش مخالفم
برای بهتر و بهتر شدنم دارم تلاش می کنم نمی دونم تا چقدر تونستم!چند سال پیش اصلا نمی دونستم کیم و چیم دارم چی کار می کنم و هدفم چیه و به کجا می خوام برم اصلا نمی دونستم گناه کردن چی هست و فرقی نمی کرد خوب بودن چی هست و مشکلات رو نمی تونستم درک کنم.بعضی از رفتارای مزخرفم رو می خوام دور بریزم تو قبرستون خاطرهام دفن کنم رفتارهای خوبم رو پرورش بدم و خوب باشم.زیبا فکر کنم تا از بودنم زیاد خسته نباشم،بد و خوب فکر کردنم زیاد به حال کسی فرق نداره ولی اگه خودم خوب فکر کنم و خوب ببینم زندگی برای خودم قشنگه و در غیر این صورت به ضرر خودمه!

هیچ چیز به خودی خود خوب نیست،فکر ما آن را خوب یا بد جلوه گر می سازد

خشمم رو کنترل کنم...دست خودم نیست وقتی عصبی می شم قاطی می کنم و همه چیز رو خراب می کنم بدون اینکه فکر کنم بعدا شاید پشیمون بشم بدون اینکه فکر کنم داره چه اتفاقی می افته!تنها لحظه ای که نمی تونم فکر کنم وقتیه که عصبانی می شم و طرف مقابل رو دیگه نمی شناسم بزرگ کوچیک قابل احترام یا....خودش میاد دست خودم نیست ولی خودم که می تونم کنترلش کنم و جلوش رو بگیرم!سعیم رو می کنم و خیلی کم موفق بودم تو این باره و باز سعی می کنم که سکوت کنم تا عصبانیتم از بین بره بعد تصمیم بگیرم

نیرومندترین مردم کسی است که خشم خود را نگه دارد

از دست دادن یه عزیز چقدر دردناکه...وقتی می بینم و نمی تونم گریه کنم از بی احساسیم نیست از سخت بودنمه وقتی نمی تونم بروز بدم یعنی انقدر برام سنگین بوده که...!اگه قرار باشه باز عزیزی رو از دست بدم بهتره خودم برم تا پر پر شدنش رو ببینم.
من الان همونی هستم که باید باشم اگه کم باشم از خودمه اگرم...

آنکه تخم خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان


دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به مهمانی گل های باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشم های قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصوم
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را-نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی...
دگر کافی است
بیا،بیا برویم
به...

با تو بهترینم،تویی که روحت همیشه در کنارم و آرامش روحم
تویی که بهشتم هستی
تویی که با رفتنت بودنم را بردی
و من از دوباره خودی نو ساختم
گر چه جسمت در کنارم نیست
ولی همچنان می ستایمت
رفتنت گر چه سخت و طاقت فرسا بود
ولی بهترین بودنت اثبات شد
گفته بودی بر سر مزارت گریه نکنم
گفته بودی به جای شمع
عشقم را برایت بسوزانم
گفته بودی به جای گل
دعاهایم را برایت بگذارم
گفته بودی هنگام آمدنم گام هایم را محکم بردارم
تا همه از بودنم خوشحال شوند
تا برایم دعایی بخوانند تا اجابت شود
گفته بودی بی کس نمانم
گفته بودی همه گفته هایت را
اما این را نمی دانستی با رفتند بی کس می شوم


بگو
من دیوانه نیستم
بگو
من دیوانه هستم
بگو
...!

پ ن:می خواستم کوتاه بیام ولی انگار خیلی طولانییی شد!
پ ن2:امتحانام از 19م شروع می شه و سرماخوردگی ولم نمی کنه تا یکم درس بخونم!به سلامتی فردا هم داداش سعیدم میاد و....همیشه موقع امتحانات همه چی دست به دست هم می ده تا نتونم درس بخونم یکیشم خودمم!

التماس دعا


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:53  توسط Destor  | 

رفتن و رسیدن...آمدن و رسیدن!

 اول پر کردن شکم
دوم عشق ورزیدن
سپس نوبت به سرگرمی میرسد و
سرانجام مست کردن
این قانون است و همه ی آن مجاز است
اما به شرطی که پول داشته باشی
و گرنه هیچ کاری مجاز نیست

...به چه امید بسته اید؟
به اینکه کر ها به شما گوش بسپارند؟
آزمندان به شما چیزی ببخشند؟
نابینایان شما را تماشا و تحسین کنند؟
مجنون به سراغتان بیاید یا لیلی سر راهتان سبز شود؟
گنج قارون بدون قارونی از آسمان فرو ریزد؟
و ببرهای گرسنه به مهربانی از شما دعوت کنند که دندان هایشان را بکشید؟
 به این امید بسته اید؟                                                        واقعا که ......................

پ ن:این پست تا یه مدتی آخرین هست...هم اولینه هم آخرین!ولی نمی خوام وبلاگم رو تعطیل کنم....بر می گردم...دیر...زود...نمی دونم!

آه...
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
سهم من...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:39  توسط Destor  | 

شاید...منم...شاید...تو هم...شاید!

الفبا را باید کشت
دانش آموزانی کودن و بازیگوش
جمع گشتندو به هم میگفتند
که الفبا را باید کشت
تا از این مدرسه و مشق و کتاب
آسوده شویم
زان میان گفت یکی شیطان تر :
که الفبا کشتن بی معنی است
باید  آقای معلم را کشت
همه فریاد زدند آری
و معلم که عصبهایش
از هیاهوی کلاس
سخت فرسوده و بی طاقت بود
ماجرا را که شنید
رفت و با سم قوی خود را کشت
و پس از او همه دانستند
زندگی هیچ الفبایی
بسته با هستی یک فرد معلم  نیست

معلم حساب ما امروز    
 (تقسیم }            
را به ما آموخت         
چه آسان می گفت       
نان سنگک تازه ای را     
بین ما تقسیم کرد         
ما چهل ، پنجاه نفر هستیم
به هر یک از ما لقمه نانی رسید            
و     
چه خوشبو بود  


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:10  توسط Destor  |