تبليغاتX
·•ღܓܓܨفرشته ای که روحش رو گم کردهܓܓܨღ•·

 اول پر کردن شکم
دوم عشق ورزیدن
سپس نوبت به سرگرمی میرسد و
سرانجام مست کردن
این قانون است و همه ی آن مجاز است
اما به شرطی که پول داشته باشی
و گرنه هیچ کاری مجاز نیست

...به چه امید بسته اید؟
به اینکه کر ها به شما گوش بسپارند؟
آزمندان به شما چیزی ببخشند؟
نابینایان شما را تماشا و تحسین کنند؟
مجنون به سراغتان بیاید یا لیلی سر راهتان سبز شود؟
گنج قارون بدون قارونی از آسمان فرو ریزد؟
و ببرهای گرسنه به مهربانی از شما دعوت کنند که دندان هایشان را بکشید؟
 به این امید بسته اید؟                                                        واقعا که ......................

پ ن:این پست تا یه مدتی آخرین هست...هم اولینه هم آخرین!ولی نمی خوام وبلاگم رو تعطیل کنم....بر می گردم...دیر...زود...نمی دونم!

آه...
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
سهم من...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:39  توسط زهرا  | 

الفبا را باید کشت
دانش آموزانی کودن و بازیگوش
جمع گشتندو به هم میگفتند
که الفبا را باید کشت
تا از این مدرسه و مشق و کتاب
آسوده شویم
زان میان گفت یکی شیطان تر :
که الفبا کشتن بی معنی است
باید  آقای معلم را کشت
همه فریاد زدند آری
و معلم که عصبهایش
از هیاهوی کلاس
سخت فرسوده و بی طاقت بود
ماجرا را که شنید
رفت و با سم قوی خود را کشت
و پس از او همه دانستند
زندگی هیچ الفبایی
بسته با هستی یک فرد معلم  نیست

معلم حساب ما امروز    
 (تقسیم }            
را به ما آموخت         
چه آسان می گفت       
نان سنگک تازه ای را     
بین ما تقسیم کرد         
ما چهل ، پنجاه نفر هستیم
به هر یک از ما لقمه نانی رسید            
و     
چه خوشبو بود  


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:10  توسط زهرا  | 

قلم بنویس...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن...شوری بر آور

بچه های سرطانی....من...شاید...شاید منم ..م..م.منم یه روزی سرطان گرفتم...خیلی دردناکه وقتی می فهمی سرطان داری و شاید بیشتر از چند ماه زنده نمونی اونم چی همراه با درد و رنج.....
بچه های کوچولوی ناز که با شیمی درمانی موهای سرشون میریزه و....این فقط از نظر ظاهره حالا چقدر هم....

می خوام بگم منم باحاتونم اگه غمی رو دلتون نشسته من هستم همراه شما...دوست دارم با یه فرشته سرطانی هم صحبت بشم نه به خاطر چیز دیگه فقط دوست دارم از دنیای اونا لذت ببرم آخه اونا خیلی خوبن...یه جورایی دارن فرشته می شن و خاص هستن....منم خاص هستم نه اینکه فرشته باشم...نه...من دارم از فرشته دور می شم  و اونا نزدیک....این فرق من و...!

بچه ای که به خاطر بمب های شیمیایی از نطفه سرطان گرفته و این جوری شده...فک کنم چند روز بیشتر یا شاید چند ساعت بیشتر زنده نمونه...خیلی دردناکه!

این سایت رو هم آراس معرفی کرده محک  پیشنهاد می کنم برید ببینید!
کاش چون پاییز بودم،کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزویم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچون باران
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
پ ن:وقتی عکسای بچه هایی رو که از بدو تولد می بینم که یه شکلی بد هستن حالم بد می شه....از این عکسا خیلی دیدم ولی نتونستم اینجا بزارم...یه بار فیلم یه بچه.... رو دیدم وای چقدر بد بود ولی اون سرطان نداشت به خاطر...

داستان یه سرطانی هم تو ادامه مطلب بخونید!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:46  توسط زهرا  | 

خدايا هر كه تو را دارد چه ندارد
و هر كه تو را ندارد چه دارد
                                  "شيخ عبداله انصاري"
منم می گم...
هر کسی که خدا رو داره همه چیز داره!
هر کسی که خدا رو نداره بازم همه چیز داره!
هر کسی که هم خدا رو داره هم نداره هیچی نداره!
من هیچی ندارم...من خالیه خالیم....تهی...این یعنی.....!

تشکر می کنم از داداشی مهربون

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:20  توسط زهرا  | 

نامم راپدرم انتخاب کرد
 نام خانوادگی ام رایکی ازاجدادم!
دیگربس است!راهم راخودم انتخاب خواهم کرد
(شریعتی)

نامم بهترین نام دنیا...نام خانوادگی ام بهتر...خودم بهترین...راهم....نمی دانم...درست است یا نه!بعضی اوقات راهم بی راهیست..انتها ندارد،بی هوده می رم ...می روم تا.....ولی هر چه هست خودم انتخابش کردم اگر چه دخالت هایی بوده...و سختی های طاقت فرسایی بوده ولی باز خودم و فقط خودم بودم که انتخاب کردم
به من گفتند...
دست نزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم ،دو پایم شکست
حرف مزن ! چشم، قطع نمودم سخن
نطق مکن ! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم ، این سخن عنوان مکن ،
 خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم ، کور شوم ، کر شوم
لیک محال که من خر شوم


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:27  توسط زهرا  | 

مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی مردها همین بس که درمقابل قلب عاشق و فریب خوده ی یک زن احساس می کنند که مردند!!! تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر وسمج تر از ... عاجزتر از یک اسیر، گداتر از گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش،گدایی عشق می کنند،اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن،راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده!!! و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو می کنند.در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...
دکتر شریعتی

پ ن:قبولش دارم!به افتخار دکتر شریعتی پست بعدی هم از مطلبای خیلی قشنگش می آپم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:19  توسط زهرا  | 

یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد:
کهنه قالی می خرم....
دست دوم جنس عالی می خرم....
کاسه و ظرف سفالی می خرم...
گر نداری کوزه خالی می خرم...
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید،بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟!

پ ن:خیلی از این شعر خوشم میاد...امروز صبح دوستم برام این شعر رو خوند!دلم لرزید و جونم جمع شد...خدایا شکرت ولی این زندگیست؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:28  توسط زهرا  | 

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست...پس ای زهرا...ای زهرا...بخود آی...بخود آی و دریاب...خدا اینجاست...خدا در قلب ما انسان هاست...

خدای من...متاسفم،متاسفم نتونستم تو رو تو قلبم ببینم...

زهرا مگه تو نبودی که می گفتی...!

چرا خدا من بودم ولی الان دیگه من،من نیستم....من خودمم ولی...
زهرا تو همونی که من تورو تو لیست بهتر جا دادم به خاطر این...
می دونم...نه...نه...دروغ گفتم نمی دونم،اگه می دونستم که...
در من همیشه به روی تو باز هست زهرا...
می دونم خدا...خودت می دونی که!
خدا اگه من لغزیدم تو جاده زندگیم بدون که اشتباه از روی نفهمی و نادونی بوده!
من...من می تونستم اصلا بهت فکر نکنم...بیهوده زندگی کنم و خوش باشم....ولی من خودم فقط خودم بودم که نخواستم...ولی تو نمی دونم چطور از دلت میاد با من این جوری رفتار کنی...من روزها و شب ها برای این که حقیقت تورو بفهمم عذاب کشیدم سردرگم موندم...خیلی کارارو نکردم...می دونی چرا؟
اگه من رو قبول داری...اگه من خدای توام زهرا.....باید منتظر بمونی!باید...
آره من قبولت دارم خدا...خیلی منتظرت موندم الانم منتظرت می مونم ولی نه مثل قبل!دیگه فرق می کنه...ولی باز منتظرم...
نکنه تو...!
آره من یه جور حرف می زنم انگار دوست دارم خودم واسه خودم خدایی کنم ...اگه قرار بود همه حرف،حرف من بشه خب خودم خدای خودم می شدم/دارم بد حرف می زنم ولی بهتر از این نمی تونم خدا!اگه می خوای بیا بهم یاد بده...!من آماده ام...
من همیشه و همه جا در تمام لحظات در کنار تو هستم و بهت کمک می کنم این تویی که...
آره خدا من کور شدم...من نمی بینم...من نمی فهمم...پس یه جور بیا که بفهمم!!
داری ناشکری می کنی...
خودم می دونم!...ولی باز منتظرت می مونم تا.....بازم تا همیشه منتظرت می مونم فقط این انتظارها نوعش فرق می کنه هر سری بدتر و بدتر می شه...پس زیاد منو نگه ندار!
ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_ܓܓܨღ.*o_*
باشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:15  توسط زهرا  | 

دلم می خواد کوچولو بشم....ای کاش همیشه بچه می موندم و از دنیای بزرگترها خبر نداشتم و همینطور تو دنیای بچگی خودم بازی می کردم بدون هیچ غم و غصه ای.از دروغ و سیاست و مسئولیت و ...هم خبری نبود....یادش بخیر!

بنويس بابا مثل هر  شب  نان  ندارد
                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان  تصميم کبری ابرها هم
                                                         يا سيل می بارد و يا باران ندارد
بابا انارو  سيب و نان را می نويسد
                                                        حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار  بابا  همکلاس  اولی  هاست
                                                      هی می نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مرد در  باران  ميايد
                                                           اين انتظار خيسمان پايان ندارد
ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
                                                       بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:45  توسط زهرا  | 

هر کجا رفتم سخن از عشق بود...اما من نبودم،همه بودن ولی من نبودم....صدای عشق همه جا پر شده بود...همه هوو هوو می کردن همه خبر از عشق می آوردن.....ولی هیچ کدوم صداقت نداشتن...
وقتی دور بودن می نالیدن وقتی نزدیک بودن بازم می نالیدن...همشون عجیب بودن از دوری برای نزدیکی می نالیدن از نزدیکی برای دوری می نالیدن!نمی تونستن دوری همدیگرو تحمل کنن،نمی تونستن با هم بودن و نزدیک بودن برای همیشه تحمل کنن!

من اشتباهی اومدم اینجا.. کوله بارمو بستم و چتر مراقبت از عشق رو سرم گرفتم و رفتم تا شاید پیدا کنم...همون جایی که باید باشم و نیستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:5  توسط زهرا  | 

خدا جونم باز دارم برای تو می نویسم....برای تو که بهترینی
ای پرده پوش همه عیبها...الهی من فدای تو بشم علی(ع)الهی تمام عمرم تمام جونم فدای بنده های خوب خدا...تا شاید خدا گناهای نابخشودنی منو ببخشه......عیب های آشکار منو پنهان کنه!
ای امید من هنگام مصیبت...ای روشنایی دل من ای خدای بزرگ دل من ای تو که همیشه و همه جا با منی،این منم که بعضی اوقات فراموشت می کنم...امید من باش....به امیدِ امید تو!

ای مونس من در وقت ترس
ای رفیق من هنگام غربت
ای دارایی من در وقت نیازمندی
ای یاور هنگام ترس و هراس

ای اجابت کننده دعای خلقان...ای خدایا منم مثل تمام بندهای حقیرت شب قدر قرآن به سر گرفتم...اسم های نازنینت رو صدا زدم...دست به دامن پیامبر شدم از اماما کمک خواستم...الهی تو خودتی و خودت به همین روزای عزیزت منو ببخش...الهی العفو....الهی منم مثل تموم بندهات برای مریض ها دعا کردم منم مثل همه دوست داشتم همه به سعادت برسن..و کلی دعا...ولی خدا من،این بنده حقیرت که من باشم یه خواسته خاص داشت ....من یه خواسته جدا ازت داشتم...من سالهاست که دلم شکسته وماهاست که خیلی دعا می کنم برای اون خواستم ولی چیزی نمی بینم...بهتر نمی شه که بدتر هم می شه...خدا پس من باید چطور ازت بخوام...خدایا پروردگارا کمکم کن....الهی منتظر جوابت می مونم تا آخر این ماه عزیز...منتظر جواب....نمی دونم شاید جوابمو دادی و من نفهمیدم آخه خدا می دونی من انقدر فهمیده و عالم و دانا مثل تو نیستم که متوجه بشم پس یه کاری کن...می دونم که می تونی پس منتظرتم....تا کاسه صبرم لبریز نشده بیا و بگو...بگو...
الهی دلم لرزید و پیش تو اومدم اومدم صدات زدم....الهی منو یه جور نگاه کن که همیشه به یادت باشم منو یه جور کمک کن که متوجه بشم...الهی دعا می کردن که سال بعد هم باشن...ولی برای من مهم نبود و نیست...فرقی نمی کنه...باشم یا نباشم...پیش تو باشم یا تو این دنیا چون دلم هر دوتاتونو می خواد!
خداوند نازنیم دلم رو نشکن....این دلم دست تو امانت می دم تا چند روز ولی وقتی خواستی پس بدی با جوابت پس بده یا اینکه خودم میام ازت می گیرم که دیگه دل شکسته ام و نمی دونم به کجاها باید برم...

خداوندا سپاس بابت تمام داده هایی که به من دادی
پروردگارا تشکر بابت چیزای که بهم ندادی
الهی شکرت بابت تمام دادها و ندادهات
الهی به امید تو


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:8  توسط زهرا  | 

تورا قدر اگر کس نداند چه غم
شب قدر را می ندانند هم

الهی ! امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می کنند.من را توفيق ده که قرآن به دل کنم.الهی!من از گدايان سمج درس گدايی آموختم . الهی!از سجده کردن شرمسارم وسرازسجده برداشتن شرمسارتر. الهی!در بسته نيست، ما دست وپا بسته ايم.الهی!خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند،که پيری خود شکستگی است!الهی!پيشانی بر خاک نهادن آسان است،دل از خاک بر داشتن دشوار است

التماس دعا
لحظات شادی خدا را ستایش کن لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن لحظات درد آور به خدا اعتماد کن و در تمام
لحظات خداوند ر اشکر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:21  توسط زهرا  | 

فقطسکوت

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط زهرا  | 

انا لله و انا الیه راجعون
 ما متعلق به خداییم و ما به سوی وی بازگشت داریم
روز اول قبر..
چشم شیشه ای من
نفس های ممتد

                      کفنی آمیخته با درد

شب اول قبر...
فصل سرد یک کابوس
خاموش شدن در خود

                            در دل تاریک گور

شب اول قبر ...
زیرخاک مرطوب
بغض یک دختر

                      شب پر از سکوت

ساعت ا ول قبر
رنج درونی من
روزهای بی رویا

                      ساعتی اندوهبار

شب اول قبر
بوی مرده ای در گور
نعش مرده ای بی سر

                              بوی خاطره ای بد بوی

هر لحظه کابوس...
هر ثانیه درد ...
ساعت تردید

                  تردید میان ماندن و رفتن . .....!!   


قرآن‌ دربارة‌ فلسفه‌ مرگ‌ می‌فرماید: «خداوند مرگ‌ وحیات‌ را خلق‌کرد تا شما را آزمایش‌ کند که‌ کدام‌ یک‌ نیکوکارتر هستید»،(ملک‌، آیه‌2).



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:4  توسط زهرا  | 

قربون عدالتت برم خدا.من به تو ایمان داشتم و عدالتت رو باور ولی حالا به عدالتت ایمان آوردم،خداوندا خودت هر کسی رو هر جور دوست داری از بین می بری ولی باعث عبرت دیگران هم می شی.وای خدای من خیلی دانایی خیلی فهمیده ای به نحوی آدما رو می کشی که درس عبرت دیگران بشه
قربون عدالتت برم خدا،با کشتن یه نفر به بهترین نحوی که فقط و فقط خودت می دونی باعث می شی که حساب کار بعضی ها دستشون بیاد باعث می شی یه عده که باید باهم خوب باشن خوب بشن و باعث می شی زندگی اون افرادی که باید تغییر کنه و بد بشه تا حساب کار دستشون بیاد و کمی از عذاب اون دنیاشون رو اینجا جلوی چشمای ما ببینن تا ما هم دیگه اون کارا رو تکرار نکنیم
خدا تو یه بار منو با عدالتت سخت مجازات کردی و باعث شدی که یه جورایی بیشتر و بهتر بفهمم،حالا با کشتن من،همون جوری که خودت می دونی به چه کسایی می خوای درس عبرت بدی!
وقتی فکر می کنم که چقدر بزرگی چقدر فهمیده ای چقدر دانایی و چقدر...سرم سوت می کشه مغزم دیگه کار نمی کنه و نمی تونم دیگه به عزمتت فکر کنم
وقتی یه نفر رو نفرین می کنیم وای به حالمون که همون بلا رو سر خودمون میاری،وای بر ما که چیزی نمی دونیم وای بر ما...
تو خودت خدای من می دونی باید بندهات رو چه زمانی و چه طوری از بین ببری نیاز نیست ما نفرین کنیم و بگیم که خدا این بندت رو از روی زمین نیست کن.ما ناتوان تر از اون چیزی هستیم که بخوایم این حرف رو بزنیم تو خودت باز اینجا مجازات می کنی که قربون عدالتت برم
خدای من می دونم تو باید عدالتت رو اجرا کنی تا من ها عبرت بگیریم ولی خدای من ما رو ببخش من رو ببخش من اگر کاری می کنم اگر...از نفهمیم هست تو خودت بهم عبرت بده ولی کاری نکن که عبرت دیگران شم،جوری تو این دنیا عذابم نده که حساب کتاب دستم بیاد خودت منو ببخش و به راه راست هدایتم کن که فقط خودتی
وقتی گور کن دست به کار می شه و مرده رو زیر خاک می کنه من که باورم نمی شه باورم نمی شه که دیگه تموم شده دیگه روحی در بدن نیست و فقط جسم هست اونم که میره زیر خاک و...
چرا بعضی ها باز از این کارها عبرت نمی گیرن و به کار خودشون ادامه می دن یعنی انقدر کثیف و پست هستن...
یعنی وقتی من بمیرم تا وقتی که دفنم کنن روحم کجا میره،چطوری پرواز می کنه،چطوری خودش رو به این در و اون در میزنه تا زودتر بیاد پیشت چطوری....!!!

خدای عزیز من فقط خودتی که میتونی منو کمک کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:42  توسط زهرا  | 

خدایا،خدا جونم،می دونم همین نزدیکی هایی می دونم صدامو می شنوی می دونم دوستم داری و این همه نعمت بهم دادی و باز من قدر همشون رو نمی دونم می دونم فقط تویی فقط خودتی که باهامی فقط تویی که باهات درد و دل می کنم فقط تویی که از ته ته قلبم دوست دارم خدا جون خودت دستم رو گرفتی و کمکم می کنی پا به پای من میای و این بدی هایی که در حقت می کنم می بخشی،خدای من خدای بزرگ من تو همیشه تو یاد منی و فراموشم نمی کنی چون من بنده خودِ خودت هستم چون فقط تو رو دارم فقط تویی که می تونی کمکم کنی خدایا تو پناه تموم بی پناهایی حتی پناه این دل من!

پس خدا جونم به من معرفت و آگاهی بده تا بتونم اون جور که باید بشناسمت و سپاس گزارت باشم و هیچ وقت فراموشت نکنم به من تحمل بده تا همه سختی ها رو پشت سر بذارم خدایا به من اگاهی و انصاف بده تا به خودم اجازه قضاوت های نادرست رو ندم خدایا همه بندهاتو کمک کن به همه بندهات صبر و شکیبایی و سلامتی بده
می دونم خدا خیلی کوچیک تر از اونیم که بخوای صدامو بشنوی ولی انقدر بزرگی انقدر بخشنده ای که صدای منٍ حقیر رو میشنوی
خدا جونم از تمام نعمت هایی که به من دادی و من قدرشون رو ندونستم تشکر می کنم.خدایا کمکم کن،زندگی کردن تو این دنیا خیلی سخته خیلی،صبر کردن خیلی دردناک هست تا کی صبر کنم و منتظر بمونم...
خدایا دستام رو به طرف آسمون خودت بلند می کنم تو هوای تونفس می کشم با نگاه تو عاشق می شم و می دونم که به عشق خودت به آرزوی خودت می میرم
خدایا اگه تموم عمرم رو به اشتباه سپردم خودت به بزرگی و مهربونی خودت ببخش چون دنبال فهمیدن حقیقت خودت بودم دنبال درک تو،شاید قلبم اشتباه کنه ولی پره از وجود تو.خدایا عمری هر چند کوتاه به من بده ولی زندگی که موقع مرگ حسرت نخورم که چرا از زندگیم درست استفاده نکردم
خدای عزیز من صدها بار صدات می زنم تا بدونی که دوستت دارم

خدا جونم خیلی دوستت دارم

دوستت دارم خدای من
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:17  توسط زهرا  | 

وقتی خواستم زندگی کنم،کسانی که دوستم نداشتند سد راه من شدند،کسانی که دوستم داشتند ناخواسته مانع من شدند و راهم را بستند و من به ناچار از روی موانع به سختی پریدم و گذشتم
وقتی خواستم ستایش کنم،به من خندیدند و مرا مسخره کردند و گفتند که خرافات است
وقتی خواستم عاشق شوم،تمام عشق ها دروغ شدند فقط من ماندم و خدای مهربان خودم
وقتی خواستم بگریم،گفتند دروغ است مرا باور نکردند و تهمت زدند
وقتی خواستم بخندم،گفتند دیوانه است،چه دل خوشی دارد...

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:22  توسط زهرا  | 

پايان مي شوم بي آنكه آغازي داشته باشم
مي ميرم بي آنكه حتي تولدي داشته باشم
مرگ من،همین نزدیکی هاست.منتظر من؛از همان روز که زندگی در من متولد شد،مرگ نیز متولد شد و از همان لحظه دست به کار شد.
هر چند وقت یکبار خبر مرگ عزیزی را می شنویم و اندوهگین می شویم،ولی چرا غم،غصه،گریه و زاری سراغ ما می آید در صورتی که از این دنیایی که همه گناهکاریم رهایی یافته و به ابدیت پیوسته و نه چندی دیر به بهشت جاودان که خدا وعده داد می رود.
مرگ من!چگونه می خواهی مرا به آغوش خود بکشانی،تو هر لحظه در کنار من هستی.بعضی اوقات آنقدر نزدیک می شوی و بعد سریع دور می شوی انگار از گرفتن جان من در یک لحظه پشیمان می شوی
مرگ من!من از تو هیچ هراسی ندارم ولی منتظرت هم نیستم.بهترین اتفاق،مرگ من،از بین رفتن جسم من از این دنیای پست و شاید به آرامش رسیدن روح من است.
خدای من،خدای بزرگ من:به هر طریق و گونه ای که دوست می داری جسم مرا نابود کن،هر زمانی که می خواهی مرا نیست کن چرا که تو مرا از خاک آفریدی و خود،مرا به خاک خواهی بازگرداند.
خدای بخشنده من،من هرگز به خودکشی کردن فکر نکرده ام ولی خودت به بزرگی و عزمتت بزرگترین گناهکاران را ببخشا چرا که آنها بنده حقیر تو بوده اند و اگر به دورترها و به تو فکر می کردند این عمل ناشایست را انجام نمی دادند ولی چه کنند که نا امید از این دنیا به سوی تو آمده اند و تو بخشندگی و مهرت را از آنها دریغ نفرما!
پروردگارا

به بی پناهان پناه
به نا امیدان امید
به سیاه دلان روشنایی
به خستگان آرامش
به کج راهان راه راست
به تیره بختان خوشبختی

عطا فرما

برای شادی روح رفتگانتان و مادر بنده،الفاتحه مع الصلوات

شما درباره مرگ و خودکشی چطور فکر می کنید؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط زهرا  | 

کاش می شد بچه بودم غمی نداشتم
شبا راحت چشامو رو هم می ذاشتم
می خوابیدم خوابای ساده می دیدم
آدما رو ، همه آزاده می دیدم
توی دنیای قشنگم ، نه غمی بود و نه دردی
نه دل تنگی و نه خونه ی سردی
واسه من دیدنی بودن شاپرک ها
وقتی که پر می کشیدن سوی گل ها
سوار اسب خیالم تا دل ابرا می تاختم
میون ستاره ها خونه می ساختم
می شدم همسایه ی خورشید زیبا
از تو آسمون می رفتم توی دریا
مثل ماهی توی آب سفر می کردم
از تموم دریاها گذر می کردم
خبر از جنگ بزرگترا نداشتم
توی سینه ها گل امید می کاشتم
رو لبام ترانه ی مهر و وفا بود
دل کوچیکم پر از عشق ِخدا بود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:48  توسط زهرا  | 

دوست من!آنچه می نمایم،نیستم.لباسی است که بر تن می کنم،لباسی که به دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را از کوتاهی و اهمال من محافظت کند.

دوست من،آن منِ دیگرم،در خانه ای از سکوت زندگی می کند، و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند،غیر قابل درک و دست نیافتنی.
نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام می دهم اعتماد،که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا،و رفتار من چیزی نیست،جز آرزوهای تو در عمل.
وقتی می گویی:باد از جانب غرب می وزد؛می گویم:آری،از سوی غرب می وزد،زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من به باد نیست که به دریاست.تو نمی توانی اندیشه دریایی ام را بفهمی،من نیز نمی خواهم آنرا دریابس.من در آن دریا تنها خواهم بود.
دوست من!وقتی تو با روز هستی،من با شب هستم؛. حتی آن هنگام ننیز،از صلاة ظهر سخن می گویم که بر فراز تپه ها می رقصد،و از سایه ارغوانی می گویم که تمامی دره را فرا گرفته است.تو آوازهای شبانه مرا نمی شنوی و بال های پرواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی،و من نیز لحظه ای نمی خواهم تو آنها را بشنوی یا ببینی.من با شب تنها خواهم بود.
وقتی تو به بهشت جاویدان فرا می روی،من به جهنم فرود می آیم.آن هنگام تو از آن سوی خلیج گذرناپذیر،مرا می گویی:همدم من،رفیق همراهم.زیرا نمی خواهم تو جهنم را ببینی؛شعله،دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ،مشامت را پر خواهد کرد.من نیز آنقدر دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آنرا ببینی.من در جهنم تنها خواهم بود.
تو حقیقت،زیبایی و راستی را دوست داری و من به خاطر توست که می گویم دوست داشتن اینها خوب و پسندیده است.اما در دل،به این دوست داشتن تو می خندم.ولی نمی خواهم خنده ام را ببینی.من در خندیدن تنها خواهم بود.
دوست من!تو خوب،هشیار و فرزانه ای.نه!تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم.واکنون من دیوانه هستم،اما دیوانگی ام را می پوشانم.من در دیوانگی تنها خواهم بود.
دوست من!تو دوست من نیستی،اما چگونه می توانم این را به تو بفهمانم؟راه من،راه تو نیست،اما باز با هم قدم می زنیم،دست در دست.

"جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:6  توسط زهرا  | 

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم.
چامعه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم.
نعره نيستن
تا ز ناي جان برآورم.
دردهاي من نگفتني است،
دردهاي من نهفتني است.
دردهاي من
گر چه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است.
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهاي شان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند.
من ولي،
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي تازه سرودنم
درد مي کند.

"عليرضا هَزار"

دوست دارم از ته دل زار زار به حال خود بگريم
دوست دارم از اين هوايي که نفس کشيدن در آن سخت است رها شوم
دوست دارم اين حالت تهوع را از خود دور کنم
دوست دارم تمام جان و تنش را تکه تکه کنم
دوست دارم تمام دوست داشته هايم را

                                                            مي خواهم
                                                                            ولي..
                                                    نمي توانم
                                              نمي شود
                                          نمي گذارد


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:21  توسط زهرا  | 

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه یی که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه ورمیده،دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدیم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز
از من جدا مشو



نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شهریار
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط زهرا  | 

چقدر فاصله اينيجاست بين آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بين آدم ها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد

و او هنوز شكوفاست بين آدم ها

كسي به خاط رپروانه ها نمي ميرد

تب غرور چه بالاست بين آدم ها

و ازصداي شكستن كسي نمي شكند

چقدر سردي وغوغاست بين آدم ها

ميان كوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرد ماست بين آدم ها

زمهرباني دل ها دگر سراغي نيست

چقدر قحطي روياست بين آدم ها

كسي به نيت دل ها دعا نمي خواند

غروب زمزمه پيداست بين آدم ها

و حال آينه را هيچ كس نمي پرسد

هميشه غرق مدا راست بين آدم ها

غريب گشتن احساس درد سنگيني ست

و زندگي چه غم افزارست بين آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟

چقدر راز و معماست بين آدم ها

سلام آبي دريا بدون پاسخ ماند

سكوت ، گرم تماشاست بين آدم ها

چه ماجراي عجيبي ست اين تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدم ها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم؟

طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها

ميان اين اين همه گل هاي ساكن اينجا

چقدر پونه شكيباست بين آدم ها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند

چقدر خشكي و صحراست بين آدم ها

و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم

نياز و مهر و تمناست بين آدم ها

بهار كردن دل ها چه كار دشواريست

و عمر شوق،چه كوتاست بين آدم ها

ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست

و غم به وسعت يلداست بين آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدم ها

"مريم حيدرزاده"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:12  توسط زهرا  | 

تنها مرگ است که دروغ نميگويد

"هدايت"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:9  توسط زهرا  | 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:4  توسط زهرا  | 

« آرام دلم سلام »

گفتم دست به قلم شوم تا به ناگفته های خودم رنگ گفته بپوشانم

آرام دلم قرار از من برید است

هوش و حواسم را به یغما بردی

دلم را به تاراج زدی

چوب حراج زدی به تار و پودم

کاش دلم به صافی دل تو بود

دلم گیر صاحب خانه است

به کدام گوشه ی قلبم بنگرم که صدایت نکند

به کدام خاطره اندیشه کنم که بوی تو را ندهد

دلم تنگ تو است . چقدر سخت است برای تو ، بدون تو باشم

دیگر رشته ی تاب و توان از دستم رفت است

دیگر همه چیز بوی گدایی میدهد



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:34  توسط زهرا  | 

این بار هم قلم به یاری اشک می آید تا اندکی آرامم کند

هر آنکه می نویسد ، می داند قلم به همراه خودش آرامش می آورد
کاش می شد که این آرامش ابدی باشد

اما قلم شیئی بی جان است ،چگونه می شود آرام کند در حالی که در کالبدش

روحی دمیده نشده است

زبان سخنی ندارد و دستی برای نوازش و پای راه رفتن که بشود با او قدمی برداشت

پس چگونه است که آرام میکند؟!!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:27  توسط زهرا  | 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم،اما آن چنان که تو دوست داری.

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

خدایا

آتش مقدس"شک" را آن چنان در من بیفروز تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزد

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر،لبخن مهراوه بر لب های صبح یقینی،شسته از هر غبار،طلوع کند.

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است

و به هر که دوست تر می داری،بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!

َ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط زهرا  | 

 

خدایا!

چشمه ی جوشان امیدواری مرا در مسیر اقیانوس بی نیازی،جاری گردان

خدایا!

آسمان  لاجوردی  اندیشه های  پویا  مرا  به  نور خورشید  آستانت  گرما  بخش

خدایا!

کلبه  کوچک  سبز  آرامش  مرا  بر فراز   قله های  سپیدپوش   عشقت  پایدار    بدار

خدایا!

به صندوقچه ی  کوچک  سینه ام ،تاب طپش پرشور زندگی را ببخش  تا  وسعت  و  فراخی یابد

خدایا!

کلام زمینی مرا با آیات الهام بخش الهی،روحی آسمانی بخش تا قلم قاد ر باشد شکرانه ی آن  را به جا آورد

خدایا!

چشمان  کوچک  مرا  به  وسعت  کائنات  بی انتهایت  بگشا  تا  ذره ای  از  نعمت های بی شمار تو را نادیده نگیرم

خدایا!

پرنده سبک بال وجودم را در آشیانه ی آغوش پر مهرت آرام ده تا لالایی دلنشین آفرینش،مرا به خواب شیرین با تو بودن فروبرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:49  توسط زهرا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. و من ديدم که شيطان مي‌خنديد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:38  توسط زهرا  |