تبليغاتX
(¤¯`°•.¸روی ماه خداوند را ببوس¸.•°´¯¤)

دوست من!آنچه می نمایم،نیستم.لباسی است که بر تن می کنم،لباسی که به دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را از کوتاهی و اهمال من محافظت کند.

دوست من،آن منِ دیگرم،در خانه ای از سکوت زندگی می کند، و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند،غیر قابل درک و دست نیافتنی.
نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام می دهم اعتماد،که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا،و رفتار من چیزی نیست،جز آرزوهای تو در عمل.
وقتی می گویی:باد از جانب غرب می وزد؛می گویم:آری،از سوی غرب می وزد،زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من به باد نیست که به دریاست.تو نمی توانی اندیشه دریایی ام را بفهمی،من نیز نمی خواهم آنرا دریابس.من در آن دریا تنها خواهم بود.
دوست من!وقتی تو با روز هستی،من با شب هستم؛. حتی آن هنگام ننیز،از صلاة ظهر سخن می گویم که بر فراز تپه ها می رقصد،و از سایه ارغوانی می گویم که تمامی دره را فرا گرفته است.تو آوازهای شبانه مرا نمی شنوی و بال های پرواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی،و من نیز لحظه ای نمی خواهم تو آنها را بشنوی یا ببینی.من با شب تنها خواهم بود.
وقتی تو به بهشت جاویدان فرا می روی،من به جهنم فرود می آیم.آن هنگام تو از آن سوی خلیج گذرناپذیر،مرا می گویی:همدم من،رفیق همراهم.زیرا نمی خواهم تو جهنم را ببینی؛شعله،دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ،مشامت را پر خواهد کرد.من نیز آنقدر دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آنرا ببینی.من در جهنم تنها خواهم بود.
تو حقیقت،زیبایی و راستی را دوست داری و من به خاطر توست که می گویم دوست داشتن اینها خوب و پسندیده است.اما در دل،به این دوست داشتن تو می خندم.ولی نمی خواهم خنده ام را ببینی.من در خندیدن تنها خواهم بود.
دوست من!تو خوب،هشیار و فرزانه ای.نه!تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم.واکنون من دیوانه هستم،اما دیوانگی ام را می پوشانم.من در دیوانگی تنها خواهم بود.
دوست من!تو دوست من نیستی،اما چگونه می توانم این را به تو بفهمانم؟راه من،راه تو نیست،اما باز با هم قدم می زنیم،دست در دست.

"جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:6  توسط زهرا  | 

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم.
چامعه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم.
نعره نيستن
تا ز ناي جان برآورم.
دردهاي من نگفتني است،
دردهاي من نهفتني است.
دردهاي من
گر چه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است.
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهاي شان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند.
من ولي،
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي تازه سرودنم
درد مي کند.

"عليرضا هَزار"

دوست دارم از ته دل زار زار به حال خود بگريم
دوست دارم از اين هوايي که نفس کشيدن در آن سخت است رها شوم
دوست دارم اين حالت تهوع را از خود دور کنم
دوست دارم تمام جان و تنش را تکه تکه کنم
دوست دارم تمام دوست داشته هايم را

                                                            مي خواهم
                                                                            ولي..
                                                    نمي توانم
                                              نمي شود
                                          نمي گذارد


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:21  توسط زهرا  | 

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه یی که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه ورمیده،دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدیم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز
از من جدا مشو



نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شهریار
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط زهرا  | 

چقدر فاصله اينيجاست بين آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بين آدم ها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد

و او هنوز شكوفاست بين آدم ها

كسي به خاط رپروانه ها نمي ميرد

تب غرور چه بالاست بين آدم ها

و ازصداي شكستن كسي نمي شكند

چقدر سردي وغوغاست بين آدم ها

ميان كوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرد ماست بين آدم ها

زمهرباني دل ها دگر سراغي نيست

چقدر قحطي روياست بين آدم ها

كسي به نيت دل ها دعا نمي خواند

غروب زمزمه پيداست بين آدم ها

و حال آينه را هيچ كس نمي پرسد

هميشه غرق مدا راست بين آدم ها

غريب گشتن احساس درد سنگيني ست

و زندگي چه غم افزارست بين آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟

چقدر راز و معماست بين آدم ها

سلام آبي دريا بدون پاسخ ماند

سكوت ، گرم تماشاست بين آدم ها

چه ماجراي عجيبي ست اين تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدم ها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم؟

طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها

ميان اين اين همه گل هاي ساكن اينجا

چقدر پونه شكيباست بين آدم ها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند

چقدر خشكي و صحراست بين آدم ها

و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم

نياز و مهر و تمناست بين آدم ها

بهار كردن دل ها چه كار دشواريست

و عمر شوق،چه كوتاست بين آدم ها

ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست

و غم به وسعت يلداست بين آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدم ها

"مريم حيدرزاده"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:12  توسط زهرا  | 

تنها مرگ است که دروغ نميگويد

"هدايت"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:9  توسط زهرا  | 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:4  توسط زهرا  | 

« آرام دلم سلام »

گفتم دست به قلم شوم تا به ناگفته های خودم رنگ گفته بپوشانم

آرام دلم قرار از من برید است

هوش و حواسم را به یغما بردی

دلم را به تاراج زدی

چوب حراج زدی به تار و پودم

کاش دلم به صافی دل تو بود

دلم گیر صاحب خانه است

به کدام گوشه ی قلبم بنگرم که صدایت نکند

به کدام خاطره اندیشه کنم که بوی تو را ندهد

دلم تنگ تو است . چقدر سخت است برای تو ، بدون تو باشم

دیگر رشته ی تاب و توان از دستم رفت است

دیگر همه چیز بوی گدایی میدهد



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:34  توسط زهرا  | 

این بار هم قلم به یاری اشک می آید تا اندکی آرامم کند

هر آنکه می نویسد ، می داند قلم به همراه خودش آرامش می آورد
کاش می شد که این آرامش ابدی باشد

اما قلم شیئی بی جان است ،چگونه می شود آرام کند در حالی که در کالبدش

روحی دمیده نشده است

زبان سخنی ندارد و دستی برای نوازش و پای راه رفتن که بشود با او قدمی برداشت

پس چگونه است که آرام میکند؟!!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:27  توسط زهرا  | 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم،اما آن چنان که تو دوست داری.

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

خدایا

آتش مقدس"شک" را آن چنان در من بیفروز تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزد

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر،لبخن مهراوه بر لب های صبح یقینی،شسته از هر غبار،طلوع کند.

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است

و به هر که دوست تر می داری،بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!

َ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط زهرا  | 

 

خدایا!

چشمه ی جوشان امیدواری مرا در مسیر اقیانوس بی نیازی،جاری گردان

خدایا!

آسمان  لاجوردی  اندیشه های  پویا  مرا  به  نور خورشید  آستانت  گرما  بخش

خدایا!

کلبه  کوچک  سبز  آرامش  مرا  بر فراز   قله های  سپیدپوش   عشقت  پایدار    بدار

خدایا!

به صندوقچه ی  کوچک  سینه ام ،تاب طپش پرشور زندگی را ببخش  تا  وسعت  و  فراخی یابد

خدایا!

کلام زمینی مرا با آیات الهام بخش الهی،روحی آسمانی بخش تا قلم قاد ر باشد شکرانه ی آن  را به جا آورد

خدایا!

چشمان  کوچک  مرا  به  وسعت  کائنات  بی انتهایت  بگشا  تا  ذره ای  از  نعمت های بی شمار تو را نادیده نگیرم

خدایا!

پرنده سبک بال وجودم را در آشیانه ی آغوش پر مهرت آرام ده تا لالایی دلنشین آفرینش،مرا به خواب شیرین با تو بودن فروبرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:49  توسط زهرا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. و من ديدم که شيطان مي‌خنديد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:38  توسط زهرا  | 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان.

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ.

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم: به تو بگويند ... دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:0  توسط زهرا  | 

بعضی ها برابرترند

همه آدمها با هم برابرند..اما پولدا ها محترم ترند

همه آدمها با هم برابرند.....اما بچه ها واجب ترند

همه آدمها با هم برابرند..........اما خانمها مقدم ترند

همه آدمها با هم برابرند..............اما سفیدها بالاترند

 

البته تبعیض در کار نیست در کل همه آدمها با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:48  توسط زهرا  | 

 دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود
 دل  تاري  است  كه  وقتي  بشكند  بهتر مي نوازد
 خدا را بخوان تا    خدا    تو را از  خواندني ها  قرار دهد
 غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد
 گرفتا ر گناه  ،  اسير هر  دو  عالم  است
حقيقت  رنگ كردن  مردم  عينكي  شدن  خود  است
 زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد
 چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند
مطالعه   يك  كتاب  تجربه   يك   زندگيست
 لبخند  طاق  نصرتي  بر دروازه  دل  است
كودكان  خوبند  اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد
رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد
 چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو
  دوست  جديد  دنياي  جديد  است
 همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند
 هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است
 همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند
 زندگي ساختني است نه گذراندني
 جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن
 غرو ر انهدام  است  مغرور  نباش
 اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن
 امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا
 ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است
 بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد
 كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد
 در ميدان عشق قاتل  و مقتول محبوب  يكديگرند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:59  توسط زهرا  | 

الهی

یکتایی*********** بی همتایی
قیوم و توانایی**** بر همه چیز دانایی
در همه حال بینایی****از همه عیب مصفایی
از داشتن شریک مبرایی ****** اصل هر دارویی
جان داروی دلهایی * ******* شهنشاه فرمان فرمایی
معزز به تاج کبریایی***** بالای تخت عرش معلایی
نه نیازمند مکانی ************ نه آرزومند زمانی
نه کس به تو ماند******** نه تو به کس مانی
پیداست که در میان جانی و جان جانانی


یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم    
                                و از خدا، فقط خدا را بخواهیم
                                                               زیرا از خدا ،
                                                                           غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:21  توسط زهرا  | 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول
 آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
 آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
 آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
 آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:56  توسط زهرا  | 

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است
فرا رسید ماه پیروزی خون بر شمشیر‌‌ . ماه محرم تسلیت باد
 ماه محرم شد

 حسين جان عزاداريم
 غم عشقت خريداريم ...


فرمانده عشاق آگاه حسين است
بيراهه مرو ساده‌ترين راه حسين است
از مردم گمراه جهان راه مجوييد
نزديك ترين راه به الله حسين است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:42  توسط زهرا  |