من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینم آسمان <<هر کجا>> آیا همین رنگ است؟

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست
اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
و آنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست
الهی قمشه ای

” حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳ “
و به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
عکسای تولد ۱ اسب ادامه مطلب...

نگو بزرگ شدم...!
دلم تنگه برای گريه كردن
كجاست مادر
؟... كجاست گهوارهی من؟
همون گهوارهای كه خاطرم نيست
همون امنيّت حقيقی و راست
هميشه دختر فقير و میخواست
همون شهری كه قدّ ِ خود ِ من بود
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم میشدم
نه يك كبـــــــــــــــــــــوتر!
...
نگو بزرگ شدم
نگو كه تلخه!
نگو گريه ديگـــــــــــــــه به من نمیآد
بيا منو ببـــــــــــــر
نوازشم كن!
دلم آغـــــــوش ِ بیدغدغه میخواد!
تُو اين بستر پاييزی مسموم
كه هرچی نفس سبز ِ ٬ بريده
نمیدونه كسی چه سخته موندن مثه برگ
رو يه شاخهی تكيده
دلم تنگه برای گريه كردن...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
"دکتر علی شریعتی"

اندونزي - در حالي كه پشت فرمان كاميون پلاستيكي اش نشسته پگ عميقي به سيگارش ميزند ، صحنه اي كه انسان را بياد راننده كاميون هاي ميانسال مي اندازد. تصويري كه حقيقت تلخي را را مي پوشاند: پسر بچه اي 2 ساله كه مصرف 40 سيگار در روز سلامتي اش را بخطر انداخته است. مادرش مي گويد آردي فقط علاقه به يك مارك مخصوص سيگار دارد و اگر بدون سيگار بماند عصباني شده و با داد و بيداد سرش را به ديوار مي كوبد. پدر ماهي فروش اين بچه هيچ ايرادي در اعتياد فرزندش نمي بيند و او را بچه اي سالم مي دادند.

پ ن:اینا دیگه کین!!!مامانش چه حرف جالبی زده!!خب بچه ها همشون اینطورن و اگر اون چیزی که بهشون ندی داد و بیداد می کنن...تازه افتخار می کنه که یه مارک مخصوص می کشه!!!اونم از باباش که هیچ ایرادی نمی بینه!خب با این چنین مادر پدری معلومه که بچه چطور می شه...بهتر دیگه چیزی نگم...!
منبع:لیمونات
ــــــــــــــــــــ
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
"احمد شاملو"
زنی که 11سال از عمر خود را باردار بوده است!.:ادامه مطلب:.
پابلو پیكاسو یكی از پركارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق كرده است. او...
«تمامی زندگی من به عنوان یک هنرمند چیزی جز مبارزهی دائم علیه ارتجاع و مرگ هنر نبوده است. در تابلویی که روی آن کار میکنم و اسم آن را گرنیکا خواهم گذاشت، در تمامی آثار اخیرم، من به روشنی و وضوح، هول و دهشت خود را از دار و دستهی نظامی که سراسر اسپانیا را در اقیانوسی از درد و مرگ غوطهور کرده است، بیان کردهام.» - پابلو پیکاسو

(جنگ داخلی اسپانیا تاثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت به طوری که می توان در تابلو گورنیکا-guernico-دید که در این نقاشی بزرگ،بی عاطفگی،وحشی گری و نومیدی حاصل از جنگ به تصویر کشیده شده است)
یک اثر نقاشی از پابلو پیکاسو، هنرمند مطرح اسپانیایی که تا کنون تنها یک بار به نمایش درآمده بود، با فروش در حراجی کریستی در نیویورک، گرانترین اثر حراجیهای هنری تا به امروز لقب گرفت.
به گزارش آرت دیلی، این اثر پیکاسو که به عنوان گرانترین اثر هنری به فروش رسیده، تابلو "زن عریان، برگهای سبز و تندیس" است که در حراجی کریستی در نیویورک به قیمت ۱۰۶ میلیون و پانصد هزار دلار به فروش رسید. قیمت پرداختی برای این اثر بالاترین رقم پرداخت شده برای یک اثر هنری در حراجیهای هنری دنیا است. این اثر پیکاسو در سال ۱۹۳۲ خلق شد و پیش از این در اختیار خانواده برادی بوده است. خانواده مجموعهدار برادی، این اثر را در دهه ۵۰ میلادی خریده بودند و تنها یک بار در سال ۱۹۶۱ به نمایش گذاشتند.
![]()
تابلوی «نی زن» در سال 1923
![]()
پرتره پيكاسو. اين تصوير در سالهای 1901 تا 1904 كشيده شده است كه به آن، «دوره آبی» نقاشی پيكاسو گفته میشود
![]()
ويولن. در سال 1912. با استفاده از كاغذهای رنگی، نقاشی شده و تكه های روزنامه روی كارتن. در اين سالها پيكاسو عناصر ويژه نقاشی خود را تجربه میكند
![]()
پرتره اولگا در صندلی. در سال 1917. پيكاسو هنگام اقامت در رم با «اولگا كوكلواف»، رقاص روسی آشنا و عاشق او میشود
![]()
پائولو. او فرزند پيكاسو و اولگا بود كه سه سال پس از ازدواجشان يعنی در سال 1924 ديده به جهان گشود. پائولو زينت بخش بسياری از تابلوهای پيكاسو بود
![]()
زن در حال مطالعه. سال 1935. پيكاسو طی سالهای 1934 تا 1937 يكسری نقاشی از زنان در حال مطالعه، در حال نقاشی يا در حال درس خواندن در درون يك اتاق كشيد كه آنها را پشت يك ميز، پنجره يا كنار تابلو نشان میدهد
![]()
پرتره دورا مار. 1937. دورا مار يك عكاس جوان بود كه چند روزی را در ساحل آبی با پيكاسو گذراند و به معشوق او تبديل گشت
![]()
زنی كه گريه میكند. 1937. تصوير زنی را با صورتی بهم ريخته، قطره های اشك و چشمهای كوچك نشان میدهد كه تحت تاثير تابلوی معروف پيكاسو موسوم به «گرونیکا» در سال 1937 و متاثر از درگيريهای جنگ داخلی اسپانيا كشيده شده است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوران آبی
خیلی زود پس از سفر از بارسلونا به پاریس، پیکاسو شروع به تولید آثاری کرد که از رنگ آبی اشباع شده بودند. این ماده ی رنگی بخصوص در انتقال حس و لحن حزن آلود موثر بود. علت روانشناختی این نقاشی های اندوهناک را خودکشی کاساگماس، دوست پیکاسو دانسته اند. کارهای دوران آبی کاملا احساساتی هستند. البته باید به یاد داشت که پیکاسو در اواخر دوران نوجوانی اش بود، برای اولین بار دوری از خانه را تحمل می کرد و در وضعیت بدی به سر می برد.

دوران صورتی
در سال های 1905 –1906 آثار پیکاسو به طور قابل ملاحظه ای روشن تر شد، و رنگ های کرم و صورتی به صورت مشخص به کار گرفته شد. همچنان سوژه ها نیز کمتر غمناک بودند. به همین دلیل نام این دوران را صورتی گذاشته اند

کوبیسم آغازین
در اواخر 1906 پیکاسو به روشی کاملا انقلابی دست به نقاشی کشیدن زد. با الهام از فضای مسطح شده ی سزان و نیز کار در کنار دوستش جرج براک، پیکاسو شروع به بیان فضا در قالب های کاملا هندسی نمود. این تلاشهای اولیه در جهت حس تقریبا مجسمه وار از فضا، آغازی برای کوبیسم بود.

کوبیسم تحلیلی
در 1910 پیکاسو و براک، کوبیسم را تا حد یک بیان تصویری کاملا جدید توسعه دادند. در این دوره ی ابتدایی، که با نام کوبیسم تحلیلی شناخته می شود. اشیاء به عناصر تشکیل دهنده شان تجزیه می شوند. در بعضی آثار این روش راهی برای ایجاد دیدهای مختلف به صورت همزمان است و در بعضی دیگر این روش برای نمایش حقایق یک پدیده به کار می رفت تا اینکه صرفا بازنمایی مقلدانه از شئ باشد. در مقابل تصاویر ادراکی ، هدف کوبیسم تحلیلی تولید تصویری مفهومی از یک پدیده بود. در نهایت کوبیسم تحلیلی به درجه ای رسید که خطر عدم درک آن توسط مخاطب ایجاد شد. در نتیجه در دریای ژرف انتزاع، پیکاسو شروع به اتصال دوبارهی قطعات تجزیه شده کرد.

کوبیسم ترکیبی
در 1912 پیکاسو بیان مفهوم پردازانهی کوبیسم را با چسباندن پارچه به بوم به نتایجی منطقی و عقلانی تبدیل کرد و این کلیدی جدید در هنر مدرن محسوب می شد. با الحاق دنیای واقعی به بوم نقاشی، پیکاسو و براک ارزش یک قرن جست و جو در معنای هنر را یافتند

آخرین کارها
پیکاسو در دو دهه ی پایانی زندگی اش، بیش از هر دوره ی دیگری به تولید آثار هنری پرداخت. تاریخ بعضی از کارهای پیکاسو در این دوره با ماه یا روز مشخص نشده است، اما به صورت عددی نام گذاری شده است که این بیانگر آن است که آثار در یک روز خلق شده اند. به نظر می رسد که این دوره ی اخیر تا حدودی نادیده گرفته شده است، اما برخی از آثار عالی پیکاسو متعلق به همین دوره است.

____
کویر
باز آمدم در کویر دل تو
سرابی گشتم
و ندانستی کیستم
میان خارهایت پروانه شدم
بال گشودم ندیدی مرا
ونشنیدی صدایم
مرا صدا کن
با باران آمده ام
با سبزی و با آسمان
باران را برای توآورده ام
شاید درختی روید در بیابانت
شاید شکوفه ای روید در دلت
وشاید جای پایم را به یادگار گذارد برایت
زندگی نامه پیکاسو در ادامه مطلب...
بعضی وقتا،بعضی جاها
نبودن بهتر از بودن
آخه چرا؟!کجا؟!برای چی ؟!با کی؟!
نگفتن بهتر از گفتن
گاهی
گمان نمی کنی
ولی می شود
گاهی نمی شود
که نمی شود
که نمی شود
گاهی
هزار دوره دعا
بی اجابت است
گاهی
نگفته
قرعه به نام تو
می شود
گاهی
گدای گدایی
و بخت نیست
گاهی
تمام شهر
گدای تو می شود
پ ن:خبر هولناک-دوران تیره-ناخردی-بی حسی-فصل خون و دل من و من و من و...
به نداشته هات فکر نکن...*
برای خودت فرصت های(طلائی)ایجاد کن*
استفاده ببر از کوچک ترین چیزها که خودش بزرگ می شه*
به داشتهات فکر کن*
غصه نخور*
آسوده باش*
عاقبت خوشی داری*
پ ن1:نوشته های تکراری...فقط مهم اینه که از بهشتم برام رسیده(خوشش باد)!حرفاش خیلی بیشتر هر بزرگی برام ارزش داره و شاید تنها...باشه که بتونه روم تاثیر+ بزاره!حیف که...الله اکبر.
پ ن2:یک ترم مرخصی=من دیگه دانشجو نیستم(مبارک باشه)!و...
پ ن3:دعای نابودیم برای شادی فرشته های سابق(هه)!
پ ن4:اینم بماند!
پ ن5:خیر سرش پی نوشته واسه خودش شده...!

خدواند عشق را در فطرت ما قرار داد حال آنکه ما بیهوده به دنبال عشق می گردیم. و معشوق واقعی خداست حال آنکه ما به جز خدا را معشوق می دانیم. پس شاید اکثر شکست هایمان از همین باشد ...

اگه ببندی رو مـــــــــن چشاتـــــــــــــو
اگه بگیری از مــــــــــــن نگاتـــــــــــــــو
مــــن از تــــــــــو حتی دلگیر نمی شم
بازم می گم عشقو می خوام با تـــــــو
می ترسم روزی از دستم بری تــــــــــو
بگی روزی ازت خستم بری تـــــــــــــــو
بمون که التماست می کنم مـــــــــــــن
دلت میاد تا من هستم بری تــــــــــــــو


ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
من که ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو را از من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم...
لالا تابوت قلب بی قرار من
بخواب پهلوم ، بمیـر آروم
لالایی شــکوِه هایـم را
بریز در قبر بـی جانـم
بگیر دستای خستـم را
ببیــن آوای گِــریـَـم را
ببیــن آشـفتـه قلـب بـی قرار مـن
که تنها در درون دره ای واهــی
بـــــدون لــحــظـــه ای هـــامـــی
کنار اشـکِ خـاکی شده ی بـاران
چه بی نام و نشان جان داده ام ، آرام
دل ، در آتشــکـده ی عشــق دگـر مرده
پــر پــروانـه ی امـّــیــد
درون آتـــش تـــردیــــد
نسیم ، خاکسترش برده
لالایـی ام دگـــــر مـرد
دیوانه
متحیر
مات
گیج
مبهوت
سردرگم
آخرش چی؟!...
راهه
بی راهه
راستش چی؟!...
تو
من
ما
با کی؟!
تولد
مرگ
طلوع
غروب
کجا؟!
خوب
بد
چرا؟!
زندگی
برای چی؟!
رسم زندگی
چطوری؟!
آخرش کجاس؟!
کی تموم می شه؟!
چطوری
آره
نه
تهوع از تموم دنیا
حتی...
بمونه...
خدا تو بگو...
دیوونه شدم
...دار. تموم می ش.!
بازم تکیه
بازم گریه
چقدر سرده
تن دیوار
شونم خاکی
چشام شاکی
بازم گریه؟
چرا انکار
آره گریه
اونم بسیار
کمر خم شد
بسه دنیا
دیگه پیکار
بسه دنیا
دیگه بســّـه.
چشام گریون
تنم خسته
دستام لرزون
لبام بسته
پاهام بی جون
رگام بیخون
میخای دنیا
نشم...!؟
باشه دنیا
دیگه بسـّــه.
سفید شد گم
ورق جون داد
سیاهی رُند
قلم خون داد
نفسهام کـُـند
هوسهات تند
تو بردی تو...
باشه دنیا؟
دیگه بســّــه
دل من مرد.
پ ن:نمی خواستم ولی چه کنم که...دیگه آخر دنیاست.

مهمترین مشکل سربازی، اجباری بودن اونه 1جوون "مجبوره" و باید "18 ماه" از عمر خودش رو تو "زمانی" که براش تعیین می کنن، تو "مکانی" که براش مشخص می کنن و به "کاری" که معین شده به اجبار انجام بده بدون هیچ اعتراض و سرپیچی!اگر هم کوچیکترین اشتباه از نظر فرمانده انجام بده تنبیه می شه طوری که تا آخر عمرش فراموش نکنه!.
اگه این سربازی اجباری برای امنیت کشورمون هست بهتره برای امنیت کارای دیگه ای بکنن که کمتر به جوونامون آسیب برسه.مثلا می تونن ارتش حرفه ای ایجاد کنن که سربازا داوطلبانه برن. تازه انگیزشون بالا میره و کارایی بهتره!تو چندین کشور جهان هم اجرایی شده
سربازی که دور از خانواده تو جایی که هیچ امکاناتی بهش نمی دن بدون بهداشت،تغذیه کم و هزاران هزار مشکلات روحی و روانی با چندرغاز پولی که بهش می دن.کلی آسیب بهشون می زنن از نظر اشتغال مشکل پیدا می کنن یکی از دلایل بالا رفتن سن ازدواج سربازی هست.مشکلات انقدر انباشته می شه که باعث خودکشی،سرباز فراری،جعل کارت و ... می شه!
یکی تا بیاد دیپلم بگیره و بخواد تصمیم بگیره واسه ادامه تحصیل باید بره دیگه اعزامش می کنن حالا اگه اضافه نخوره!اون وقت سخت ترین کارارو بهش می دن و...تکاوران...بعضی هام از خوش اقبالی درس می خونن بعد حالا باید برن قسمت اداری !چیزی یاد نمی گیرن فقط از عمرشون بی خودی می گذره!نمی گم همش بی فایده هست ولی خب اگه کوتاه تر بشه و فقط دوره آموزشی با یه مدت کوتاه خدمت باشه بهتره!
حالا هی بیان طرح بدن و تصویب بشه یا نه،باید یه فکر اساسی بکنن!یه روز کسایی رو معاف می کنن که والدینشون 30ماه تو جبهه خدمت کردن...روز دیگه کمتر از 30ماه خدمت جبهه والدین رو تصویب می کنن که کسری بگیرن...روز دیگه فرزند 4رم رو معاف می کنن و... خیلی چیزای دیگه.قدیم می گفتن واسه دیپلم 1ماه کسری ولی حالا تصویب شده که فوق دیپلم 1ماه کسری...کسی که فوق دکترا گرفته فقط 4ماه...عجب چیزیه!
انقدر از نظر اداری خوب عمل می کنن که سری به کسایی که معافی یا کسری می خوره کاراشون درست شه!!!بچه 4رم انقدر باید کارای اداری انجام بده که ثابت کنه 3تا داداشش کارت پایان خدمتشون رو گرفتن.برای کسری انقدر سر می دونن تو این کاغذ بازیا که بیشتر از اون چیزی که باید خدمت کنه خدمت می کنه این دیگه می شه اجباری اجباری!
جایی خوندم"استقبال جوانان برای انجام به موقع خدمت"خندم گرفت!دلیل این استقبال چیا می تونه باشه؟!(اضافه خدمت نخورن یا...!)
حالا یه چیز جالبتر:بعضی پسرا می گن به خاطر "تساوی" حقوق زن ها با مردا بیان زن ها رو هم سربازی بفرستن...!
به خاطر بدآموزی از گفتن بعضی از موارد معذورم!
پ ن:داداشم به سلامتی فردا میاد اگه...!.اگه خدا بخواد کاراش جور می شه!

سرشون مثل اسب می مونه و به صورت ایستاده به سمت بالا شنا می کنن(W0ow)البته زیاد حرکت نمی کنن و با استفاده از دمشون مرجان و..رو می گیرن تا ثابت بمونن
اسب دریایی کوتوله

برعکس کانگورو ها می مونن!نوع نر کیسه داره و ماده تخماشو تو اون میریزه!(عجیب)تو کتاب خوندم بعد 6هفته متولد می شن ولی جای دیگه خوندم 2تا3هفته!(باید برم از خودشون بپرسم)حدود 300تاشون تو یه لحظه متولد می شن.بعد به دنیا اومدنشون 1cm هستند(الهی)اونا به سختی دیده می شن چون مثل شیشه شفاف هستن یا برای محافظت رنگشون رو به رنگ محیط درمیارن ولی خیلی سخت و ضخیم هستن
وقتی مامانشون تخم هارو تو کیسه نوع نر میریزه(هه هه)میره و دیگه پیداش نمی شه بعد اینکه از تخم درمیان باباشونم ولشون می کنه وهیچ توجهی بهشون نمی کنه!(طفلکیا)دم همدیگرو می گیرن و میرن ولی از بخت بدشون ماهی های بزرگ اکثرشون رو می خورن اونام تنها می شن و (به خاطر کمبود محبت)از همون اول دنبال همدم می گردن(فعالن دیگه)عمرشونم کمه!

پ ن:چون بانمک هستن و من ازشون خوشم میاد اینجوری نوشتم(هییی)
پ ن2:نمره یکی از امتحانام اومد وای خدای من قبول شدم فقط با کمک 1نفر! حیف که نمی تونم ازش تشکر کنم.اگه اون نبود 3واحد رو نمی تونستم پاس کنم...
لطفا کمی غرور(صورتی) داشته باشید!
اجازه ندید کسی شخصیتتون رو خورد کنه!آخه چرا به خاطر جلب توجه بعضی افراد خودشون رو کوچیک می کنن؟!چرا برای محبت دیدن خودشون رو آب می کنن؟!مگه اونا آدم نیستن؟!کدوم آدمی به خاطر جلب محبت و توجه و نظر دیگران خودشو اون همه می شکنه؟!چرا برای اثبات حرفشون به دروغ و گناه حتی به جون خودشون قسم می خورن؟!چرا تو لفظ خودشون رو فدا می کنن؟!آخه چرا؟!مگه اونا شخصیت و غرور ندارن؟!چرا فقط برای 1نگاه خودشون رو به مزخرف ترین شکل نشون می دن؟!واقعا فجیع به نظر می رسه!
لطفا به خودتون و خدای خودتون بسنده کنید!مگه همین آدمایی که ازشون...می خواین همین بنده های خدا نیستن مگه اونا هم مثل شما نیستن...پس لطفا دست به هر کاری نزنید!چرا عشق و محبت رو به لجن می کشید؟!چرا برای شنیدن کلمات ساده و بی معنی خودتون رو به آب و آتیش می زنید؟!خودتون رو کوچیک نکنید انقدری که دیگه از نظر من دیده نمی شید؟همه چی قابل درک هست فقط لطفا کمی فکر کنید!کمی واقع بین باشید!به خودتون رحم کنید!به خودتون توجه کنید!
دارم دیگه ناامید می شم از اکثر آدمای رو زمین!
عشق خریدنی نیست!
عشق.....نیست نیست!
خیلیا برای اثبات عشقشون رفتن!دیگه خورد نشدن تا عشقشون از بین بره!اصلا مگه آدم چند بار عاشق می شه؟!
گرت جان بخواهد به لب بر نهی
|
وگر تیغ بر سر نهد سر نهی |
چرا......؟!
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
...!!
www.mymother-zahra.blogfa.com

ღعاشق شدن
و تا ابد موندن
ღاونقدر بخندی که دلت درد بگیره
آره انقدر بخندی که دلت درد بگیره ولی نه با دیدن تو!چون دل آدم بیشتر می سوزه تا خوشحال بشه!
ღبعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی 1000نامه داری
دیگه گذشت اون زمونا...
ღبه آهنگ مورد علاقه ات از رادیو گوش بدی
آخه آهنگ مورد علاقه منو از رادیو پخش نمی کنن
ღبه رختخواب بری و به صدای بارون گوش بدی
خیلی لذت بخشه
ღآخرین امتحانت رو پاس کنی
من که تو اولیش موندم چه برسه به آخریش!ولی نه دیگه مطمئنم آخری رو پاس می کنم
ღکسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
ღتوی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
ღبرای خودت تو آیینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
جالبه
ღتلفن نیمه شب داشته باشی و ساعت ها هم طول بکشه
اونم وقتی که حوصله ات در حد باندس لیگا سر رفته باشه
ღبدون دلیل بخندی
خیلی بدون دلیل می خندم با کلمات ساده و بازی با کلمه ها و اشیاء
ღبه طور اتفاقی بشنوی که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
به طور اتفاقی بشنوی که ...داره بی خودی بدگویی می کنه!
ღاز خواب پاشی ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی!
آره اونم وقتی که می خوای درس بخونی یا 1کلاس کسل کننده داشته باشی
ღآهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
نه بعضی وقتا سخته!و به اجبار به یادش می افتم
ღاز بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
ღدوستای جدید پیدا کنی
از نوع خوب و موندگارش
ღلحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
جدا بهترین لحظه هاست
ღکسانی که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
1بار درد از رو دوشم برداشته می شه ولی حیف که اونطور نیست
1ღدوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
اونم چی....تو مقام بالا و وضعیت بهتر
ღعصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
نمی دونم...شاید تنها
ღیکی رو دوست داشته باشی و بدونی که دوست داره
ღیادت بیاد که دوستای احمقت چه کارای احمقانه ای کردن و بخندی و بخندی و باز هم بخندی
و به کارای احمقانه خودم هم بخندم و بخندم
ღاینها بهترین لحظه های زندگی هستند.قدرشون رو بدونیم
ღزندگی 1هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
ღوقتی زندگی 100دلیل برای گریه کردن به تو نشن می ده،تو 1000دلیل برای خندیدن به اون نشون بده
ღچارلی چاپلین عزیزمღ

بیوگرافی چارلی چاپلین تو ادامه مطلب...
شر و خیر،فقروثروت،غم و شادی و...رو هر کسی با افکار و ذهن خودش بوجود میاره/غم و فقر زیباست،ثروت و شادی هم زیباست ولی 2*2 ربطی برای کامل یا ناقص شدن هم ندارن
من در مقابل بخشندگی های خدای بزرگ عددی نیستم که بخوام کسی رو نبخشم.از خدا می خوام که هم به من و هم به همراهای زندگیم عقل و شعور بده تا بتونیم در مقابل خوبی ها رفتار درست نشون بدیم و درست نگاه کنیم
اگه بخوام از خوبی ها و شادی ها و خوشبختی ها و... زندگیم بگم نمی دونم از کجا و کدومش بگم اگه بخوام ازبدی ها و غم و بدبختی و...زندگیم بگم بازم نمی دونم از کجا و کدومش بگم منم یکیم مثل همه با یه فرق نه خیلی کوچیک که کم و زیاد شده این ترازو!
خوندن وموندن تو این دنیا خیلی سخته سخت تر از اون چیزی که تو شرایط عادی بشه حسش کرد
بعضی اوقات گناهایی رو که انجام می دم می تونم لمس کنم می بینم وزن گناهم رو ولی نمی تونم جلوشو بگیرم مثل آب خوردن می تونم گناه کنم با 1اشاره بزرگترین گناهارو انجام بدم ولی نمی تونم و نمی شه بعضی وقتا هم عینهو پشمک می زارم تو دهنم و آبشون می کنم و لذت می برم!
وقتایی که 1کار خوب انجام می دم فرشته ها بالای سرم پرواز می کنن و 1لحظه احساس می کنم که تو بهشتم و بهتر از اون لحظه وجود نداره...به خدا نزدیک می شم و قدر سلامتی و ...خودم رو می دونم
1کی نمی دونه چطور گناه کنه 1کی با گناه زندگی می کنه!وقتی من قادر به انجام کار بد هستم و خیلی بهش نزدیک اگه اونو انجام ندم کار شاقی کردم ولی وقتی 1کی امکانش رو نداره و دور هست و اصلا نمی دونه چی به چیه اگه اون کارو انجام نده خوبه ولی بزرگ نیست.اگه در مقابل ظلم و بدی دیگران سکوت کنم خودمم کم کمکی انگار اونو انجام دادم و برام فرقی نداره که در مقابلش بایستم یا نه ولی وقتی اعتراض کنم یعنی اگه منم تو اون شرایط بودم و امکان انجام اون کارو داشتم هیچ وقت انجام نمی دادم و 100%باهاش مخالفم
برای بهتر و بهتر شدنم دارم تلاش می کنم نمی دونم تا چقدر تونستم!چند سال پیش اصلا نمی دونستم کیم و چیم دارم چی کار می کنم و هدفم چیه و به کجا می خوام برم اصلا نمی دونستم گناه کردن چی هست و فرقی نمی کرد خوب بودن چی هست و مشکلات رو نمی تونستم درک کنم.بعضی از رفتارای مزخرفم رو می خوام دور بریزم تو قبرستون خاطرهام دفن کنم رفتارهای خوبم رو پرورش بدم و خوب باشم.زیبا فکر کنم تا از بودنم زیاد خسته نباشم،بد و خوب فکر کردنم زیاد به حال کسی فرق نداره ولی اگه خودم خوب فکر کنم و خوب ببینم زندگی برای خودم قشنگه و در غیر این صورت به ضرر خودمه!
خشمم رو کنترل کنم...دست خودم نیست وقتی عصبی می شم قاطی می کنم و همه چیز رو خراب می کنم بدون اینکه فکر کنم بعدا شاید پشیمون بشم بدون اینکه فکر کنم داره چه اتفاقی می افته!تنها لحظه ای که نمی تونم فکر کنم وقتیه که عصبانی می شم و طرف مقابل رو دیگه نمی شناسم بزرگ کوچیک قابل احترام یا....خودش میاد دست خودم نیست ولی خودم که می تونم کنترلش کنم و جلوش رو بگیرم!سعیم رو می کنم و خیلی کم موفق بودم تو این باره و باز سعی می کنم که سکوت کنم تا عصبانیتم از بین بره بعد تصمیم بگیرم
از دست دادن یه عزیز چقدر دردناکه...وقتی می بینم و نمی تونم گریه کنم از بی احساسیم نیست از سخت بودنمه وقتی نمی تونم بروز بدم یعنی انقدر برام سنگین بوده که...!اگه قرار باشه باز عزیزی رو از دست بدم بهتره خودم برم تا پر پر شدنش رو ببینم.
من الان همونی هستم که باید باشم اگه کم باشم از خودمه اگرم...
پ ن:می خواستم کوتاه بیام ولی انگار خیلی طولانییی شد!
پ ن2:امتحانام از 19م شروع می شه و سرماخوردگی ولم نمی کنه تا یکم درس بخونم!به سلامتی فردا هم داداش سعیدم میاد و....همیشه موقع امتحانات همه چی دست به دست هم می ده تا نتونم درس بخونم یکیشم خودمم!

اول پر کردن شکم
دوم عشق ورزیدن
سپس نوبت به سرگرمی میرسد و
سرانجام مست کردن
این قانون است و همه ی آن مجاز است
اما به شرطی که پول داشته باشی
و گرنه هیچ کاری مجاز نیست
...به چه امید بسته اید؟
به اینکه کر ها به شما گوش بسپارند؟
آزمندان به شما چیزی ببخشند؟
نابینایان شما را تماشا و تحسین کنند؟
مجنون به سراغتان بیاید یا لیلی سر راهتان سبز شود؟
گنج قارون بدون قارونی از آسمان فرو ریزد؟
و ببرهای گرسنه به مهربانی از شما دعوت کنند که دندان هایشان را بکشید؟
به این امید بسته اید؟ واقعا که ......................
پ ن:این پست تا یه مدتی آخرین هست...هم اولینه هم آخرین!ولی نمی خوام وبلاگم رو تعطیل کنم....بر می گردم...دیر...زود...نمی دونم!
الفبا را باید کشت
دانش آموزانی کودن و بازیگوش
جمع گشتندو به هم میگفتند
که الفبا را باید کشت
تا از این مدرسه و مشق و کتاب
آسوده شویم
زان میان گفت یکی شیطان تر :
که الفبا کشتن بی معنی است
باید آقای معلم را کشت
همه فریاد زدند آری
و معلم که عصبهایش
از هیاهوی کلاس
سخت فرسوده و بی طاقت بود
ماجرا را که شنید
رفت و با سم قوی خود را کشت
و پس از او همه دانستند
زندگی هیچ الفبایی
بسته با هستی یک فرد معلم نیست